سلام آقا.


طبق معمول، دیر دست به قلم شده­ام... می­دانم. این را هم می­دانم که یاد کردن کسی، زمانی می­ارزد که مصیبتی رسیده باشدش و بخواهی گوشه­ای از بار غمش را به دوش بکشی، شاید که سبک بشود دلش و آرام بگیرد ضمیرش. این را هم می­دانم که در این مدت، قلب رئوفتان را فشار روضه­ی در و دیوار، مجروح کرده بود و داغ­دار غمی بودید به وسعت روحی که حجت خدا بود بر حجج خدا و خدا می­داند که چقدر دلم می­خواست در غمتان – ولو- به اندازه­ی یک «آجرک الله» شریک شوم؛ اما حقارتم پست­تر از آن بود که ارتفاع غم شما را تاب بیاورد. حالا هم اگر آمده­ام، حکایتم، حکایت «جِئْنا بـِبـِضاعَةٍ مُزْجاة» است؛ تا بدانید که برایم عزیزید و از غم مادرتان-علیها السلام- مَسَّنا وَ أهْلَنَا الضُّر... اما ضرّ و مصیبت ما کجا و سوز قلب داغ­دار شما کجا؟!


هیهات؛ که عظمت فاطمیه را فقط شما می­فهمید... فاطمیه­ای که به واسطه­اش، فُطِمَت اهل دین از غیر آن، که مگر هَل الدِّینُ إلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْض؟! ... و بغض، راستی که عجیب نعمتی است! این را زمانی با همه­ی وجودم حس کردم که در شهرها و خیابان­ها و کوچه­های بی­رنگ فاطمیه­ی کردستان، پیدا کردن یک دل سوخته از نفرت قاتلین مادرتان- علیها السلام-، آرزویم شده بود...


سفر به کردستان، ناگهانی پیش آمد و جای گریزی هم نداشت. بریدن از مهد جهان تشیع و عزیمت به منطقه­ای سنی نشین، به خودی خود سخت بود و مقارن شدن با ایام فاطمیه، سخت­ترش هم کرد؛ اما تصور رضایت شما، می­ارزید به تحمل سختی­ها.


کردستان، تماماً سنی نشین نیست. برخی شهرهایش - مثل بیجار- غالب جمعیتشان، شیعه است و بعضی دیگر - مثل قُروه- ترکیبی از شیعه و سنی؛ اما از آن­جا که اکثریت جمعیتش را اهل تسنن تشکیل می­دهند، رنگ و بوی ایام شهادت مادرتان را نمی­شد آن­جا جست؛ جز در سنندج - مرکز استان- آن هم به واسطه­ی چند پلاکارد تسلیت، بر سردر سازمان­های دولتی. حتی در خیابان­های بعضی شهرهای آن­جا می­شد ماشین­های گل زده­ای را دید که نشان از جشن ازدواج داشت!


با این همه، انصاف نیست اگر نگویم که عموم کردها، نه متعصب­اند و نه اهل کینه­ورزی نسبت به شیعیان؛ برعکس، حتی محبّ شما اهل بیت- علیکم السلام- هم هستند؛ اما حیف که تولایشان، بی­تبری است.


البته تقصیری هم ندارند؛ یعنی دارند؛ اما این، حالت ایده­آل ماجراست که هر کس موظف است دنبال مذهب حقیقی باشد؛ ولی واقعیت این است که نمی­شود از عوام، توقع داشت که دغدغه­ی دین و مذهب را به دغدغه­ی نان شب ترجیح بدهند. مرا ببخشید اگر چنین صریح حرف می­زنم؛ اما حتی عوام شیعه هم اهل تفحص در دین نیستند. اصلاً – خودتان که بهتر می­دانید- نه فقط ما – مسلمانان- که اکثریت جمعیت بشر هم بر  مذهب آباء و اجداد خود، بزرگ می­شوند و می­میرند. حتی شاید با یک رویکرد تسامحی بشود گفت که اصلاً این سیر، یک جریان طبیعی است. چون اکثر مردم، نه دغدغه­ی تفحص در مذاهب را دارند و نه تخصص لازمش را. این جاست که نقش عالمان هر دین و مذهب، پررنگ می­شود. آن­ها هستند که مرجع اعتماد مردمشان­اند و بر عهده­ی آن­هاست که حقیقت را بیایند و به عوام برسانند. وظیفه­ای که خیلی از علمای اهل سنت از انجام صحیحش سربازده­اند...


همین جریان شهادت مادرتان – علیها السلام- بهترین شاهد این ادعاست. ماجرای حمله­­ی خلیفه­ی دوم به خانه­ی مادرتان – علیها السلام- و آتش زدن و شکستن در خانه­ی ایشان توسط همو و – زبانم لال- مضروب و مجروح کردن ایشان -که نهایتاً منجر به شهادتشان شد- و نفرین خلیفه­ی اول و دوم توسط ایشان و مغضوب بودن آن دو نزد مادرتان- علیها السلام- ، ماجرای مسلمی است که نه فقط در منابع شیعه، بلکه در بسیاری از منابع اهل سنت آمده است؛ اما هنوز که هنوز است علمای اهل تسنن آن را جعل و تحریف تاریخ می­دانند.


عجیب این جاست که تمام یا بخشی از این ماجرا را بسیاری از بزرگان و معتبرین اهل سنت، چون
بخاری
در کتاب روایی خود، مشهور به صحیح بخاری (ج 3 ، ص 253)،
مسلم در کتاب روایی خود، مشهور به صحیح مسلم (ج 4 ، ص 30)،
احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1 ، ص 55)،
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه(
ج 2، ص 56 و ج 14، ص 192)،
ابن ابى شیبه در المصِّنف (ج 7، ص 432 و ج8 ، ص 572)،
ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان ( ج 1، ص 268)،
ابن عبد البر در الاستیعاب (ج 3 ، ص 975)،
ابن عبد ربّه در عقد
الفرید( ج 3، ص 64)،
ابن عطیة در الامامة والخلافة (ص160 ـ 161)،
ابن قتیبه در الامامة و
السیاسة (ج 1، ص 12)،
ابو الفداء در کتاب تاریخی خود (ج 1، ص 156)
،
اسفرائینى تمیمى در الفرق بین الفرق( ص 107)،
اسماعیل عمادالدین در المختصر فى أخبار البشر (ج 1، ص 156)،
بلاذرى در انساب الأشراف (ج 1، ص 586)،
ذهبی در سیر اعلام النبلاء  (ج 15‌، ص 578)،
همو در المیزان الاعتدال (ج 1، ص 139)،
حموئى جوینى
در فرائد السمطین  )ج 2 ، ص‏34)،
سیوطى در مسند فاطمه (ص 36)،
شهرستانی در الملل و النحل( ج 1،‌ ص 57)،
صفدی در الوافى بالوفیات ( ج5 ،‌ ص 347 و ج 6، ص 1
7)،
طبرى در تاریخ الاُمم و الملوک (ج 2، ص 443)،
طبری در
کتاب تاریخ خود (ج2 ،‌ ص443(،
عبد
الفتاح عبد المقصود در الإمام علی بن أبی طالب ( ج1، ص192 - 193 و ج 4، ص274 – 277)،
عمر رضا کحاله در أعلام النساء (حرف «فاء»، ذیل نام فاطمه بنت محمد صلى الله علیه و آله)،
مسعودى در اثبات الوصیة
(ص 142)
و خیلی­های دیگر
در آثارشان نقل کرده­اند؛ اما با این حال، عامه­ی اهل سنت زیر بار پذیرش این حقیقت نمی­روند و نمی­گذارند که عموم مردمشان هم از این جریان باخبر شوند. البته شاید جای تعجب هم نباشد؛ چراکه پذیرش این جریان، همان و زیر سؤال رفتن وجهه­ی خلیفه­ی اول و دوم، همان. (اگر قاتل مادرتان-علیها السلام- را علناً لعن نمی­کنم، به خاطر حکم نائبتان است که اجازه­مان نداده­اند در ملأ عام، چنین کنیم و از طرفی خودتان فرموده­اید که در عصر غیبت کبری، نواب عام، حجت­اند بر ما...)


البته این قصه سر دراز دارد و حتی به دوران حیات سید مرتضی- یعنی قرن چهارم هجری- هم می­رسد. چنان­چه خود سید- رحمه الله علیه- در جلد سوم تلخیص شافی نوشته است: «در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارت‌هایی که به ساحت دختر پیامبرگرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده امتناع نمی‏کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود و قنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی علیه السلام بردارد؛ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند». یکی از بارزترین شواهد این ادعا، جریانی است که ابن ابی الحدید نقل کرده است و این­جا نوشته­امش.


البته این قصه به همین جا محدود نشده است؛ بلکه برخی علمای اهل سنت، حتی دست به تحریف منابع هم زده­اند! مثلاً در قضیه­ی اظهار ندامت خلیفه­ی اول در وقت احتضار، از سه کرده­ی خود، یکی از موارد ندامت او، گشودن در خانه­ی جده­تان – علیها السلام- بود که چنین بیان کرده است: «وددت أنی لم أکن کشفت بیت فاطمة و أن أغلق علی الحرب». عین این جمله در تاریخ طبری (ج 2، ص 619 و ج 3 ص 430)، الامامة والسیاسة (ج 1، ص 24)، تاریخ دمشق ِ ابن عساکر (ج 30، ص 422)، شرح نهج البلاغه­ی ابن أبی الحدید (ج 2، صص 46 – 47) و خیلی دیگر از منابع اهل سنت آمده است. اما همین ماجرا را برخی از علمای ایشان– مثل بکری اندلسی در معجم ما استعجم (ج 3 - ص 1076 – 1077)-  چنین نقل کرده­اند :«وددت أنى لم أفعل کذا»؛ یعنی «دوست داشتم که "فلان کار" را نمی کردم»!


می­دانید آقا، من گمان می­کنم این­ها نمونه­ی بارز آن فرموده­ی جدتان، امیرالمؤمنین – علیه السلام- هستند که فرمود: «أشقى الناس من باع دینه بدنیا غیره». آن­ها چشمشان را بر حقیقت بسته­اند و دینشان را فروخته­اند برای حفظ وجهه­ی کسانی که حتی دنیایشان دیگر منفعتی برایشان ندارد. محبت کاذب آن­ها به کسانی که مغضوب خدا و پیامبر خدا- صلوات الله علیه و آله- هستند، نمی­گذارد حقیقت را بپذیرند و راستی که اگر تبری نباشد، سلوک در صراط مستقیم، غیر ممکن است...


خدا کند زودتر برسد هنگام ظهور شما تا با شما انتقام ظلم­های رفته بر خاندان مطهرتان – علیهم السلام- را بگیریم. دعا کنید عشق به شهادت در رکابتان، آن چنان وجودمان را بگیرد که برای فرارسیدن موعد انتقام، سر از پا نشناسیم...


یادش گرامی، شهید زین الدین- فرمانده لشگر 17 علی بن ابی­طالب (علیه السلام) قم- که می­گفت: «در زمان غیبت، به کسی منتظر می­گویند که منتظر شهادت باشد».


راستی آقا؛ کردستان که بودم، تمام جاده­ی بانه – سردشت را به عشق پیدا کردن مقتل شهید مهدی زین الدین و برادرش، مجید، گذراندم؛ اما هیچ نشانی از مقتلشان نبود. انگار گم­نامی و مظلومیت سربازان شما حتی بعد از شهادت نیز جاری است...



چهارشنبه 22 خرداد 1387 ساعت 2:23 صبح | محب شما: ایمانه | یادگاری

سلام آقا!
شب از نیمه گذشته و نسیم خنکی که دارد از زیر پرده توری پنجره می­خزد روی چشم­های خسته­ام، صدای مناجاتی را آورده با خودش، که حتم از مسجد محل، بلند است. تا صبح باید نوشته­های باقی­مانده­ام را تمام کنم؛ اما صدای مناجات، هوایی­ام کرده است و یادم آورده است مناجات­های سحرهای حرم امام رضا -علیه السلام- را و فکرم را کشانده است به شما و مناجاتی که لابد، همین حالا، در گوشه­ای از همین زمین، با حضرت معبود دارید...
قربان عبادتتان، آقا؛ که به برکتش، زمین و آسمان پابرجاست و خدا به واسطه­اش می­نازد به فرشته­های دل­خور از خلقت بنی­آدم؛ که ألَمْ أقُل لَّکُمْ إنِّی أعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْض؟! و تبارک الله از وجود شما، که غیب آسمان است و زمین؛ و خوش به حال آن­ها که یُؤمِنُونَ بِالغَیب؛ و خوش به حال ما که ایمان داریم به شما، آقای غایب از نظر!
اصلاً... قربان وجودتان آقا؛ که اگر – زبانم لال- نبودید، لَساخَت الأرضُ بِأهلِها؛ و راستی وقتی عرق شرم، خجلت زده را آب می­کند و فرو می­بردش به زمین، چه خواهد شد اگر زمین، خود، آب شود از شرم بی­آبرویی؟!  
قربان کرامتتان آقا؛ که چنین حق بزرگی به گردنمان دارید و کوچک­ترین منتی نمی­گذارید بر ما و تذکرتان هم نه مستقیم و صریح، که در لفافه­ی الفبای زیارت است. آن­جا که در توقیعی به محمد حمیری، یادمان دادید هر گاه دلمان هواتان را کرد، شما را به لحظاتی که به نماز ایستاده­اید، سلام دهیم؛ تا یادمان باشد که از برکت عبادت­های شماست که هدف خلقت، تأمین است و آفرینش، برپاست و وجود طفیلی ما در سایه­سار لطفتان برقرار است. پس، السلام علیک حین تصلی و تقنت؛ السلام علیک حین ترکع و تسجد؛ السلام علیک حین تهلل و تکبر...
سلام­های بی­ارزش من اگر لیاقت پاسخ ندارند، اقل، محض خاطر سلام­های سفارشی خودتان، نگاهم کنید که نگاهتان را، این روزها، بیش­تر از گذشته محتاجم. این روزها که صبح و شب را گم کرده­ام در پیچاپیچ مشغله­ها؛ و نیت­های صاف و خالصم را گم کرده­ام در انبوه نیت­هایی که خرده شیشه­هایشان، ترسم آخر دست دلم را ببرند از دامن شما... با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر/ هیچ کس ِ هیچ کس، این جا به تو مانند نشد...
حالا که شهر و مردمانش، زیر چادر سیاه شب خوابیده­اند، حالا که نور وجودتان را در تاریکی و سکوت شب، ­چنان بر سرم حس می­کنم، تو گویی ملموس­تر از نور سبز مقبرة الشهدای کوه خضر بر فراز آسمان قم، بگذارید اعتراف کنم که این روزهای شنیدن و ­خواندن و گفتن و نوشتن از شما، بیش­تر از همشه ترس آن را دارم که مباد از بهشت رضایتتان رانده شوم. مخلصانه کار کردن، سخت است آقا؛ خیلی سخت...
خودمانیم آقا، اگر همه­ی آن­ها که ادعای یاوری شما را دارند، مثل من هستند، آجرک الله فیما یصیبک منا!
حقیقتش را بخواهید، ما – مدعیان دین و مذهب را می­گویم- از یک نگاه، سه دسته­ایم. یک عده­مان فقط «دین­دار»یم؛ نمازمان را می­خوانیم و روزه­مان را می­گیریم؛ اگر هم خیلی به خدا لطف داشته باشیم، حساب خمس و زکاتمان را هم داریم...؛ اما به اجتماع که می­رسیم، دغدغه­های دینی­مان، کأن لم یکن می­شود. کاری نداریم هم­کلاسی­مان، هم­کارمان، هم­سایه­مان، اهل نماز و روزه هست یا نه. شعارمان هم این است که هر کس را در قبر خودش می­گذارند!
یک عده­ی دیگرمان فقط «دین­یار»یم. صبح تا شب دنبال آشتی دادن مردم با خدا هستیم؛ تبلیغ می­رویم؛ تدریس می­کنیم؛ کتاب می­نویسیم؛ فیلم می­سازیم؛ وبلاگ می­زنیم... خلاصه هر کاری که از دستمان بربیاید انجام می­دهیم تا مردم را بفرستیم به بهشت؛ اما خودمان هنوز نمی­توانیم دو رکعت نماز با توجه بخوانیم! روضه­خوان خوبی هستیم؛ اما نمی­توانیم دو قطره اشک بریزیم. خیالمان هم به این خوش است که عبادت، فقط نماز و روزه نیست...
حال و روز دسته­ی سوممان، البته، بدتر از قبلی­هاست. این عده­مان، هم دین­داریم و هم دین­یار؛ اما نه در این، اخلاص داریم و نه در آن... و کاش فقط این بود؛ اما روایت عجیبی که علامه حرّانی در تحف العقول به نقل از مفضل بن عمر، از جدتان، امام صادق- علیه السلام- آورده است، می­لرزاند تن آدمی را. آن­جا که مردم را در قبال شما - خاندان رسول الله، صلوات الله علیکم اجمعین- سه دسته فرمود و فرمود: « افترق الناس فینا على ثلاث فرق، فرقة أحبونا انتظار قائمنا لیصیبوا من دنیانا فقالوا و حفظوا کلامنا و قصروا عن فعلنا فسیحشرهم الله إلى النار، و فرقة أحبونا و سمعوا کلامنا و لم یقصروا عن فعلنا لیستأکلوا الناس بنا فیملأ الله بطونهم نارا یسلط علیهم الجوع و العطش، و فرقة أحبونا و حفظوا قولنا و أطاعوا أمرنا و لم یخالفوا فعلنا فأولئک منا و نحن منهم». دسته­ی دومی که جدتان – علیه السلام- توصیف کرده­اند گویی توصیف همین عده­ی ماست...و نعوذ بالله از آن حالت خباثتی که حب شما را و اطاعت از گفتار و کردار شما را دستاویزی کند برای دریدن زندگی مردم...
البته این میان، همیشه یک دسته­ی دیگر هم هستند: دین­داران و دین­یارانِ مخلص­؛ که اگر جدای از گروه­های قبل آوردمشان، برای این بود که خودتان یادمان داده­اید که آنان را نه مثل خودمان، که از اولیاء الله­ بدانیم؛ و الحق، که اگر کسی برسد به این مقام، السابقون السابقون است...
و شما – خاندان نبوت و امامت و عصمت، علیکم السلام- نمونه­ی اتم اولیاء الله­اید. شما همان­هایید که در فرازهای ابتدایی دعای ندبه، خدا را به قضایی که بر آن­ها جاری شده حمد می­کنیم و آنان را اولیای خدا می­خوانیم و در وصفشان می­گوییم: «الذین استخلصتهم لنفسک و دینک». نفسی لکم الفداء، که چه سختی­ها و رنج­هایی را در مسیر دین­داری و دین­یاری به تن خریدید تا کلمة الله، همیشه عُلیا بماند. و این عجیب نیست؛ چراکه مقتدایتان را آن مادر مظلومه­ای خواندید که در مسیر خدا و دین خدا، چنان آلام و زخم­هایی به روح و جسمش نشست که به فرموده­ی خودش، اگر به روز روشن می­نشست، شب تار می­شد...  
و خوش به حال آن­ها که با اخلاص در دین­داری و دین­یاری، در مسیر شما گام برداشتند و خودشان را به صف اولیاء الله رساندند. خوش به حال مجدد دین نبوی، امام روح الله؛ که با اعتقادی راسخ به میدان آمد و برای اعتلای دین خدا، کمر همت بست و طلیعه­ی ظهور را بر افق تاریک جهان نشاند.  و کاش ما هم می­آموختیم که عابدانه و مخلصانه، با تبعیت از نائبتان، صدای انقلاب اسلامیمان را به گوش جهان برسانیم و از این ره­گذر، آمدنتان را زمینه­سازی کنیم.
آقا، دعامان کنید- مثل همیشه و بیش­تر از همیشه- تا دنیای ظلمت­زده­ی ما، شهر شب­دیده­ای باشد در آستانه­ی صبح...



چهارشنبه 8 خرداد 1387 ساعت 11:26 عصر | محب شما: ایمانه | یادگاری

سلام آقای مسیحیان!
نمی‌دانم در آسمان چهارم- آن‌جا که شما در آن هستید- بیماری و کسالتی راه دارد که لازم کند حالتان را بپرسم یا نه. البته می‌دانم که آن‌جا، عالم فراماده است و علی‌القاعده، سراسر، سلم و سلامت؛ اما اگر شما با همان جسم مادیتان عروج کرده‌اید به آن‌جا، لابد حداقل سنخیتی با دنیای مادی ما دارد... ندارد؟! یعنی دنیای شما با دنیای ما، آن‌قدر هم سنخیت و نزدیکی ندارد که کسی از این دنیا بتواند برایتان عریضه بنویسد و دلش را خوش کند که نوشته‌اش را می‌‌خوانید؛ آن طور که آقای ما نوشته‌هایمان را می‌خواند...؟!
آخر از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ ما، پیروان پیامبر خاتم –درود و سلام خدا بر او و خاندانش و شما- دلمان که به غمی بنشیند، دست به قلم می‌شویم و برای آخرین وصیّّ پیامبرمان – که زنده است و خودتان بهتر می‌‌شناسیدشان- عریضه می‌نویسیم. خرافه هم نیست؛ شرعمان تأیید کرده است عریضه نویسی را؛ شاید به حکم «و ابْتَغوا إلیه الوَسیلَة»... و یقین داریم که آقایمان، می‌خواند نوشته‌هایمان را...
راستی پیروان شما، وقتی دلشان برای شما تنگ می‌شود، چه می‌کنند؟! اصلاً... دلشان برایتان تنگ می‌شود؟! غروب جمعه‌ها یا ... – چه می‌دانم- یک‌شنبه‌ها، هوایتان را می‌کنند؟! غم و غصه‌ای بنشیند کنج دلشان، برایتان نامه می‌نویسند؟!
پیروان شما را نمی‌دانم؛ اما این روزها بعضی از بچه مسلمان‌ها دارند برایتان نامه می‌نویسند؛ بعضی‌ها که کاسه‌ی صبرشان، لبریز شده است و طاقتشان، طاق، از زخم‌های مکرری که فتنه‌های پیاپی، در عمق باورهای مذهبی‌شان نشانده است. دارند به شما نامه می‌نویسند تا گله کنند از برخی پیروان شما که علَم ستیز با آئین مقدس اسلام را بلند کرده‌اند و دستشان آلوده است به هتک حرمت پاک‌‌ترین فرد خلقت...
راستش را بخواهید، اگر دعوت ایشان و ایشان و به خصوص، ایشان نبود که من هم به شما نامه بنویسم، دوست داشتم گله‌هایم را ببرم نزد حضرت کلیم الله؛ برادرتان، موسی‌ بن عمران -علیه السلام- . دوست داشتم به درگاه ایشان شکوه کنم که چه بر سر امتشان آمد، که لَتَجـِدَنَّ أَشَدَّ النَّاس ِ عَداوَةً لِلّذین آمنوا الْیهود؟! دوست داشتم از ایشان بپرسم این بغض و کینه از کجا سر برآورد که آنان را در همیشه‌ی تاریخ، علم‌دار مبارزه با اسلام کرد و حالا یُریدونَ أَنْ یُطفِؤا نُورَ اللّهِ بأَفْواهِهـِم؟!


می‌دانم که انصاف نیست جدا نکنیم کسانی را که در هر دین و آئینی، سوای بدان امتشان هستند؛ یهود هم مردمان پاک خودش را دارد؛ اما باور کنید دنیای امروز ما را یهودیان صهیونیست چنان به انحطاط کشیده‌‌اند که از یاد آدم می‌برند که صهیونیسم، مساوی یهود نیست. همان‌‌ها که اگر تا چند دهه‌ی پیش، کسی برای نادیده گرفتن حضور و تأثیرشان در معادلات سیاسی بین‌الملل، معذور بود؛ امروز دیگر چنان نقششان در تمامی تحرکات بین‌المللی غرب – حتی در تعیین جهت‌گیری‌‌های سیاسی آمریکا- روشن شده است که نادیده‌گرفتنشان، عین غفلت است... و اتفاقاً، همه‌ی مشکل ما این‌جاست که هنوز دشمن اصلی‌مان را نشناخته‌ایم. هنوز باورمان نشده است که اسرائیل، نه فقط به جنگ فلسطین، که تمامی اسلام آمده است. هنوز برایمان معلوم نشده که با جریانی مواجهیم که صهیونیسم بین‌الملل، برنامه‌ریز و طراح آن بوده است. حتی خیلی‌های ما هنوز خبر ندارند که در همایشی که چند وقت پیش، در اورشلیم برگزار شد، راه‌های مقابله با اسلام، تشیع، مهدویت و ولایت فقیه را کاملاً بررسی کردند و باز، یَکیدونَ کَیداً ... و البته که خدا، کید بزرگ‌تری در آستین دارد!


«پوشش ناپایدار»، اثر ایمان ملکیدلم نمی‌خواهد با بازگویی قصه‌ی تلخ یهود، وقتتان را بگیرم؛ اما حقیقت تلخ دیگر آن است که برخی پیروان شما هم در این میان، آتش‌بیار معرکه‌ی اسلام‌ستیزی شده‌اند و دارند مو به مو می‌نویسند، آن‌چه را که اسرائیل املاء می‌‌کند. البته نه همه‌ی پیروانتان، ها...نه! اکثریت پیروان شما - انصافاً- نوع‌دوست‌اند و به عقاید دیگران احترام می‌گذارند. این را به چشم خودم- لااقل- دیده‌‌ام؛ اصفهان که ساکن بودیم، بین همسایه‌هامان، کم نبودند پیروان شما و با این حال، بی‌هیچ مشکلی زندگی‌هامان را می‌‌کردیم.
اکثریت پیروان شما، بی‌تردید، اهل عناد نیستند؛ بلکه آتش اسلام‌ستیزی، از کنده‌ی برخی پیروان شما - که اتفاقاً، سردمداران آمریکایی نیز جزو همان‌ها هستند - بلند است که تحت عنوان «میسحیت صهیونیسم»، بر این باورند که "باید" مقدمات ظهور شما را فراهم کنند و از آن‌جا که معتقدند ظهور شما در زمانی خواهد بود که یهود در ارض مقدس-سرزمینی از نیل تا فرات- ساکن شود، همه‌ی قوای خودشان را بسیج کرده‌اند تا تمامی موانع ورود و اسکان کامل یهود در ارض مقدس را کنار بزنند ... و اسلام، اصلی‌ترین مانع است!


می‌دانید، شگفت این‏‌جاست که با این همه، خیلی از ما -مسلمان‌ها- هستند که علی‌رغم آن‌که قربانی اصلی سیاست‌های هدف‌مند این گروه‌اند، حتی نام این فرقه را نشنیده‌‌اند! و البته جای سرزنش نیست. وقتی - مثلاً- در کتاب‌های درسی تاریخ ما - که معمولاً تنها منبع آشنایی اکثر دانش‌آموزان با تاریخ جهان است-  مارتین لوتر - مبدع و مروج تفکر مسیحیت صهیونیسم- شخصیتی روشن‌فکر، و فرقه‌ی پروتستان، فرقه‌ای ظاهرالصلاح معرفی می‌شود، باید حدیث مفصل خواند از این مجمل!


نمی‌دانم؛ شاید بهتر باشد مثل خیلی‌ها، مکتب شما را از لوث وجود آن‌ها مبرّی بدانم و آن‌ها را از دایره‌ی مسیحیت بیرون کنم؛ اما واقعیت آن است که آن‌ها چنان به همان اعتقادات اشتباه خودشان پای‌بندند که مرا از مذهبی بودنم، ناامید می‌کنند! گیرم که اهداف امپریالیستی و سلطه‌جویانه‌ی آن‌ها، نقش زیادی در سیاست‌های جنگ‌افروزانه‌شان داشته باشد – که دارد- ؛ اما جای انکار نیست که یکی از دلایل دشمنی همه جانبه‌ی آن‌ها با اسلام، این است که ما مسلمان‌ها را – مستقیم، یا غیر مستقیم- مانع ورود یهود به سرزمین‌ مقدس، و در نتیجه، تأخیر در ظهور شما می‌دانند! برای آن‌ها حمایت از یهود – و در واقع، زمینه‌سازی ظهور شما- چنان اهمیت دارد که معتقدند در اثر همین حمایت‌هاست که برکات خداوند بر آن‌ها نازل می‌شود! حتی بوش- که خیلی‌های ما گمان می‌کنیم هیچ بویی از دین و مذهب نبرده است- بارها در سخنرانی‌های علنی‌اش، از رسالتی که در راه آمدن شما دارد، حرف زده است! یا همین رایس، که ما فکر می‌کنیم لامذهب‌تر از او در این دنیا پیدا نمی‌شود، شاگرد ممتاز کلاس انتظار شماست!
راستش را بخواهید وقتی برنامه‌ریزی‌های جدی آن‌ها را می‌بینم که چگونه در مسیر - به زعم اشتباه خودشان- تحقق ظهور شما، شبانه‌روز دارند کار می‌کنند، بر خودم می‌لرزم که مباد تاریخ تکرار ‌شود و آقای غریبمان، چونان امیرالمؤمنین – علیه‌السلام- فریاد بر آورد که: « فَیا عَجَباً عَجَباً وَ اللّهِ یُمیتُ القَلبَ وَ یَجلِبُ الْهَمَّ مِنَ إجْتِمَاع ِ هَؤُلَاءِ الْقَوْم ِ عَلَى بَاطِلِهــِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ»...
مباد که چون جدّ غریبش بنالد که: «لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعاویةَ صارَفَنی بــِکُم صَرْفَ الدّینَار ِ بــِالدِّرهَم ِ فَأخَذَ مِنّی عَشَرَةَ مِنْکُمْ وَ أَعطَانی رَجُلًا مِنْهُم» که به همان آقای غریبمان قسم، اگر ذره‌ای- فقط ذره‌ای- از همت آن‌ها را ما داشتیم، تا به حال، آقایمان را از چاه غیبت بیرون کشیده بودیم...


حالا نه این‌که گمان کنید ما دست روی دست گذاشته‌ایم ها...نه! اتفاقاً همین اقدامات سوئی که علیه دینمان روا داشته‌اند، خودش بهترین گواه است که ما – به توفیق الهی و لطف آقایمان- داریم رو به جلو پیش می‌رویم. خود این جریان، بهترین گواه است که دشمن دارد چونان غریقی، به هر حشیش متمسک می‌‌شود؛ بلکه بتواند جلوی پیش‌رفت جریان جهانی اسلام‌گرایی را بگیرد. اصلاً بیشتر شدن روز به روز فشارهای او، نشان از آن دارد که خطر ما هم روز به روز دارد برای او بیشتر می‌شود؛ خطر اسلامی استکبارستیز و عدالت‌گرا که قدرت یافتنش، تمامی معادلات آن‌ها را به هم خواهد ریخت. شما که غریبه نیستید؛ حقیقت آن است که آن‌چه ما مسلمان‌ها نیاز داریم، خودباوری و اعتماد به خداست؛ تا در پرتو لطف او، چنان اقتدار و عزتی بر قامت رفیع باورهامان بنشیدند که هیچ ترفندی را یارای خدشه‌دار کردنش نباشد. هم‌چنان‌که ملت ما در جریان دست‌یابی به فناوری هسته‌ای، چنان عزم راسخی را به جهان نشان داد که شعاع تأثیرگذاری آن، قابل مقایسه با انفجار یک بمب هسته‌ای نبود! و کاش آن دسته از پیروان ناخالص شما می‌فهمیدند تا زمانی که انرژی هسته‌ای ما، چنین حامیان قدرت‌مندی دارد، هرگز نخواهند توانست ما را قدمی به عقب‌نشینی وادار کنند. کاش می‌فهمیدند ملت ما آقایی دارد که چونان پدری مهربان، پشتیبان و حامی آن‌هاست؛ آقایی که بوی گل نرگس می‌دهد و از گل مریمی خبر می‌آورد که آسمان چهارم، قرن‌ها او را ذخیره‌ی فردای زمین کرده بود...
آقای مسیحیان! منتظر دیدارتان هستیم در صبح ظهور...



پنجشنبه 22 فروردین 1387 ساعت 1:33 صبح | محب شما: ایمانه | یادگاری

سلام آقا.
خوب است که این نامه را بعداً تایپ می کنم؛ وگرنه با این خط درب و داغان رویم نمی شد که برایتان نامه بنویسم. تقصیر من نیست البته؛ جاده است و بالا و پایین شدن ماشین. چراغ‌های گاه و بی‌گاه اطراف جاده هم زورشان به تاریکی شب نمی‌رسد و دارم روی خط سیال ظلمت، قلم می‌زنم. با این همه، دل اگر هوای شما را بکند، چه می‌فهمد که در خانه و پشت مانیتور باشد، یا خسته و خواب‌آلوده در جاده‌ی اهواز – آبادان؟!
این‌جا همه‌ خواب‌اند؛ جز پدر، که دارد رانندگی می‌کند و من، که دارم فکر می‌کنم. دارم فکر می‌کنم به سفری که فرق داشت با خیلی از سفرهایی که کرده بودم. سفری که حتم دارم برایم امضا شده بود و به آن دعوت شده بودم...
می‌بینید آقا؟ این حرف‌ها را من دارم می‌زنم؛ منی که تا پیش از این سفر، باور نداشتم که سفر به جنوب - یا به قول خیلی‌‌ها، کربلای ایران- دعوت شدن بخواهد! حتی سال قبل که آمدم، باور نداشتم که دعوت شده باشم. اما امسال فرق داشت. امسال انگار شهدا، منی که تا شب قبل از سفر، اصلاً قصد مسافرت نداشتم را کشاندند تا این‌جا؛ که بفهمانندم چیزهایی هست که در دو دوتا چهارتاهای عقلی نمی‌گنجد. چیزهایی هست که با منطق و فلسفه نمی‌شود اثباتشان کرد؛ چیزهایی هست که تا خودت را قاطی عوام نکنی و نبُری از روشن‌فکری‌هایی که چشمت را کور می‌کنند، امکان ندارد بتوانی ببنیشان.
امسال مطمئنم دعوت شده بودم. حتی اگر هیچ‌کدام از شهدایی که در قتلگاه‌هایشان قدم زدم، دعوتم نکرده باشند، شهدایی که آن طرف اروند، جسدهایشان پوسید و خاکی شد بر خاک‌های عراق، دعوتم کرده بودند. دعوتم کرده بودند تا بیایم و در آن شب عجیب، سیم دلم را وصل کنند به آن طرف آب‌ها و حقایقی از جنگ را بهم بفهمانند که آن شبهه‌ی لعنتی ِ چند ساله را با زلال آبی اروند از سینه‌ام پاک کند. شبهه‏ای که مدت‏ها دنبال جوابش بودم؛ اما هیچ‏کس نتوانسته بود پاسخ قانع‌کننده‌ای بدهد. تقصیری هم نداشتند. جواب خیلی از سؤال‌ها، گفتنی و شنیدنی نیست؛ نشان‌دادنی و دیدنی است؛ و آن‌شب، شهدای آن طرف اروند، جواب آن سؤال را لِیَطمَئِنَّ قَلبی نشانم دادند و من از پس اشک‌هایی که بی‌اختیار می‌بارید، دیدم آن‌چه را که باید می‌دیدم...
حتی اگر آمدنم به دعوت آن‌ها نبود، مطمئنم آن پنج‌تا شهیدی که کنار نهر خَـیِّن، دست زیر کفنشان بردم، دعوتم کرده بودند؛ دعوتم کرده بودند تا بیایم و صحنه‌هایی را به رخم بکشانند که هنوز در بهتش مانده‌ام. دعوتم کرده بودند تا به دلم بیاندازند کنار استخوان‌های تازه کشف‌شده‌شان قرآن را باز کنم و در لا به لای آیه‌های آن صفحه، گله کنند از حال و روزم و بعد نسخه‌ای بدهند به دستم که به خودتان قسم، بس است برای سعادت دنیا و آخرتم...


                


دعوتم کرده بودند تا نشانم بدهند سرزمینی را که بعد از بیست سال، همه چیزش دست نخورده مانده بود؛ سنگرهایی که هنوز سرپا بودند؛ خاکریزهایی که هنوز بوی خون و دود می‌دادند؛ مین‌هایی که هنوز زیر خاک‌های تفتیده، کمین گرفته بودند و انگار باورشان نشده بود که جنگ، سال‌هاست تمام شده... و بقایای خانه‌های شهرک «ولیّ عصر» را که عراقی‌ها با خاک، یکسانش کرده بودند. انگار باید می‌آمدم تا از میان شهرک مخروبی که نام شما را به خود داشت، عبور می‌کردم و به چشم خودم می‏دیدم که جنگ ما، نه فقط برای حفظ خاک، که برای حفظ ارزش‌ها بود؛ ارزش‏هایی که دشمن برای تاراجش آمده بود...
می‌دانید آقا، حالا که فکرش را می‌‌کنم می‌بینم این سفر لازم بود. لازم بود تا خیلی از عقاید و باورهایم، ری‌استارت شوند! آن‌قدر از آلوده‌ شدن به قشری‌گری‌ها و سطحی‌نگری‌هایی که افتاده است به جان نهضت تداوم‌بخشی فرهنگ پایداری می‌ترسیدم که داشتم آهسته و ندانسته از متن اصیل این فرهنگ، فاصله می‌گرفتم. آن‌قدر از جوگیری‌ها و برخوردهای احساسی با جنگ فراری شده بودم که داشتم از قافله‌ی احساسات پاک و قشنگی که از حقایق مسلّم جنگ سرچشمه می‌گیرند، دور می‌افتادم.
باید می‏‏آمدم و حضور یک اراده‌ی زنده را در پس آمدنم، در پس صحنه‌هایی که دیدم، در پس احساساتی که فارغ از جوگیری‌های معمول، با همه‌ی وجودم حلاوتش را چشیدم، حس می‏کردم. باید می‏آمدم تا به یقین احساس کنم کسی، آن طرف این دنیای خاکی، دارد نگاهم می‌‌کند... و چه شعفی داشت این احساس!  
آقا، وقتی فکر می‌کنم که هنوز هوایم را دارید، می‌خواهم پر در بیاورم؛ می‌خواهم بی‌خیال همه‌ چیز، سرم را از ماشین بیرون کنم و بگذارم باد، بپیچد لا به لای چادرم و در خنکای هوا، آن‌ چنان نفسی بکشم که بوی آب‌های اروند و خیّن، تا همیشه‌ی عمرم، جاری رگ‌هایم بشود. خودتان کمکم کنید تا از دست ندهم سوغات باارزش سفرم را...



جمعه 16 فروردین 1387 ساعت 1:9 صبح | محب شما: ایمانه | یادگاری

سلام آقا
نمی‌دانم چرا تازگی این قدر نوشتن برایم سخت شده است. به خصوص نوشتن در این‌ دفتر؛ که صفحه به صفحه دارد نفس‌گیرتر می‌شود برایم. از خیلی وقت پیش قصد کرده بودم در ایام آغاز امامتان نامه‌ای بنویسم و بهتان تبریک بگویم این اتفاق مبارک را؛ اما حالا چند روز گذشته است و من هنوز تبریکتان نگفته‌ام. نمی‌دانم؛ شاید جرأتش را ندارم.
آخر می‌ترسم از آن‌هایی باشم که این روزها به خاطر شما خوش‌حال‌اند؛ اما خدا ندا می‌دهدشان که «تَرجِعونَها إن کُنتم صادقین»؛ و من می‌دانم که راست نمی‌‌گویم و اگر راست می‌گفتم برای بازگشتن شما از وادی غیبت، کاری کرده‌ بودم؛
آخر می‌ترسم از آن‌هایی باشم که سال به سال دارند بر عمر غیبت شما می‌افزایند و خیال می‌کنند أَنّهم یُحسِنونَ صُنْعا؛
آخر می‌ترسم از آن‌هایی باشم که لَمّا یَدخُل الایمان، فی قلب‌هایشان...اما یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ؛
آ
خر می‌ترسم از آن‌هایی باشم که امامت شما را علَی حرف می‌خواهند و به عمل که می‌رسند، یَعمَلونَ السَّیِئات‏.
نه آقا؛ نه. تبریک گفتن این عید به شما، پاکی و صداقتی می‌خواهد که من و امثال من نداریم و اگر تبریکتان هم می‌گوییم... «فریب ما نخور آقا، دروغ می‌‌گوییم»؛ و این دروغ‌ها چقدر تلخ‌اند وقتی از کسانی سر بزنند که باید در نهضت زمینه‌سازی برای ظهور شما علم‌دار باشند؛ اما...
راستش را بخواهید آقا، این روزها دلم خیلی پُر است؛ آن‌قدر پُر، که ترسم سرریز شود و پُر کند این سه نقطه‌های همیشه خالی را؛ و نمی‌دانم دل نائب شما چه وسعتی دارد که اگرچه دانسته‌های ما پیش دانسته‌های او هیچ است، هیچ‌گاه دم بر نمی‌آرد. اما حالا که غربت او، غصه‌هایش را کرده است استخوانی در گلو و خاری در چشم، اگر ما هم نگوییم، اگر صدای گله و فریادمان بلند نشود، پس که بگوید این حرف‌ها را و تا کجا منتظر بنشینیم که کارها سامان بیابد و زمینه‌های ظهورتان فراهم شود؟!
آقا اصلاً خودتان قضاوت کنید. مگر نه آن‌که امام خمینی – که خدایش رحمت کند- علَم قیام را به دوش گرفت و ندای برائت از طاغوت سر داد تا گامی در جهت ظهور شما بردارد؟
مگر نه آن‌که در سخنانش، به هر مناسبتی تصریح می‌کرد که انقلاب ما، زمینه‌ی انقلاب جهانی شماست؟
مگر نه آن‌که آن همه شهید، فدای راه اسلامی شدند که شما، موعود جهانی شدن آن‌ هستید؟
مگر نه آن‌که هشت سال با چنگ و دندان، وجب به وجب خاکمان را با خون نگه‌ داشتیم تا نهضت اسلامیمان عزت‌مند و مقتدر بماند و درخشش آن، چشم دنیا را به خود جلب کند؛ تا آرام آرام نهضت اسلام‌‌گرایی در ذهن و جان مردمان جهان ریشه بدواند و آمادگی عمومی برای آمدن شما فراهم شود؟
پس چرا حالا که سه دهه از آن زمان گذشته است، هنوز در همان گام اول مانده‌ایم؟ چرا بعضی از آن‌ها که نشسته‌اند به منصب قدرت، یادشان رفته است که گام بعدی، گام مهم‌تر، انقلاب جهانی شماست؟
چرا در سیاست‌های کلان کشوری‌، ردپای تلاش برای زمینه‌سازی ظهورتان، محسوس نیست؟
چرا حرف زدن از ظهور شما 
در معادلات سیاسی ما جایی ندارد؛ آن‌قدر که اگر یکی از سیاسیون، حرف‌هایش را با دعای بر تعجیل فرج شما شروع کند، علناً به مضحکه گرفته می‌شود؟!
چرا فکر و ذکر خیلی از سیاسیون ما شده است قدرت و آن‌ها که قدری وجدان کاری دارند، همّ و غمّشان شده است تحکیم جایگاه ایران در مناسبات جهانی و حفظ منافع ملی در مقابل دشمن؟ نه این‌که بد باشد ها، نه؛ اما ما از مکتب شما آموخته‌ایم که این هم مبتنی بر تفکر توحیدی و مهدوی نیست..
ایران، بما هو ایران که ارزشی ندارد. خاکی است مثل باقی خاک‌های کره‌ی زمین. اما آن‌چه مهم کرده است این تکه خاک را و کشته‌ی راهش را به مقام «شهادت» رسانده است، آرمان بلندی است که از پس حکومت و دولت این سرزمین انتظار می‌رود. پس چرا بعضی‌ها گم می‌کنند این آرمان را؟ چرا عزمشان را جزم نمی‌کنند برای سرعت‌بخشی به این جریان؟ 


        


می‌دانید آقا، وقتی رهبر در ایام نزدیک به انتخابات مجلس هشتم و در لابه لای صحبت‌‌هایشان، با ابراز رضایت از عملکرد دولت در مسیر تحقق‌بخشی به آرمان‌های انقلاب، مجلسی همراه با دولت و نمایندگانی معقتد به تسریع روند حل مشکلات و به‌سازی ارکان نظام، و به دنبال آن، زمینه‌سازی برای ظهور شما را از مردم مطالبه کردند، امید تازه‌ای دمید؛ امید به مجلسی که دست در دست دولت، مشکلات مدیریتی کشور را حل کند و فرایند تحقق اهداف اسلامی را سرعت ببخشد؛ اما...
اما عملاً با ماجرای دیگری مواجه شدیم. راستش را بخواهید آقا، انتخابات مجلس هشتم در قم، سخت بود؛ سخت، چون دوست و دشمن، رو به روی هم صف‌ نبسته بودند. حتی صف‌بندی بین راست و چپ هم نبود. اکثر آن‌هایی که آمده بودند به میدان، حرف از اصولگرایی می‌زدند و اطاعت از رهبر و آرمان‌های انقلاب؛ و مرز، آن‌قدر نازک و باریک شده بود که کمتر کسی جز آن دسته از خواص که در متن جریانات بودند، می‌توانستد آن را ببینند. سخت بود؛ چون آن‌ها که می‌دانستند، سکوت کرده بودند و آن‌ها که نمی‌دانستند، اختیار خود را سپرده بودند به دیگران و در این میان، از دست عده‏ی قلیلی که برای انجام تکلیف به میدان آمده بودند هم، کاری بر نمی‏آمد...
سخت بود پس زدن محتاطانه‌ی ‌پرده‌ها و روشن‌ کردن تاریکی‌های پشت صحنه و جدا کردن صف‌های به هم ریخته‌ای که عده‌ای به عمد و برای تأمین منافعشان، نمی‌‌خواستند و نمی‌گذاشتند کسی بتواند آن‌ها را از هم باز بشناسد...
آقا خودتان می‌دانید صحبت تخریب چهره و گروهی نیست؛ که اگر این بود - حالا که سهل است - در همان ایام هم می‌شد تخریب کرد... اما ما چنین نکردیم. خودتان می‌دانید در آن جلسه‌ای که یکی از کاندیداها بعد از تغییر حوزه‌ی انتخابی خود، با جمع محدودی از فعالین سیاسی- فرهنگی قم برگزار کرد و من هم دعوت بودم، حرفی زده شد که نَقلش می‌توانست عواطف مذهبی خیلی‌‌ها را تحریک کند؛ اما من حتی به نزدیک‌ترین کسانم هم نگفتم. وقتی حرف‌های مهم‌تری هست، حرف‌هایی که حرف حساب است و باید جواب داده شود، این صحبت‌‌های حاشیه‌ای می‌رود کنار...
پس بگذارید گله کنم از آن‌هایی که اعتماد مردم را خوب امانت‌داری نکردند و پیکان اصلح را به سمت کسانی گرفتند که صلاحیتشان حتی برای کاندایدا شدن در انتخابات هم رد شده بود؛
و کسانی که خودشان اذعان کرده بودند که کاندیدای دیگری از آن‌ها صلاحیت بیشتری دارد؛
و کسانی که در مصاحبه‌هاشان گفته بودند که مجلس هفتم، مجلس تحکم بر دولت نبود و به صراحت از تنازع بین دولت و مجلس طرف‌داری کرده بودند و حال آن‌که رهبر بارها و بارها از تعامل دولت و مجلس حرف زده بود.
اصلاً مگر انتخاب اصلح بدون شناخت همه‌ی کاندیداها امکان دارد؟! مگر اصلح، صفتی نسبی نیست که در مقایسه‌ی چند چیز می‌توان آن را شناخت؟ پس چرا بدون هیچ شناختی، حتی اجمالی، حتی صرف دیدن چهره‌ی کاندیداهای دیگر، چند نفر اصلح معرفی شدند؟ آن‌هم نه با اجماع؛ که فقط به رأی هشت نفر...فقط هشت نفر!
آقا بگذارید بگویم و بگذارید تندرو بخوانندمان؛ که اتفاقاً رهبری در این دوره،‌ تندروی را می‌‌خواست. مگر آقا- نائبتان را می‌گویم- در دیدار با اعضای مجلس خبرگان، نگفته بود که نگذارید میانه‌روها به مجلس راه یابند؟ میانه‌رو، یعنی آن‌ها که هنوز درگیر محافظه‌کاری‌ها و احتیاط‌ها و ترس‌های کاذبی هستند که دست و پا گیر مدیریت کشوری شده است. اصلاً آقا ما آن‌قدر در این مسیر کند پیش رفته‌ایم که اگر از همین حالا هم تندروی را شروع کنیم باز هم عقبیم؛ اما حیف...
حیف که آن‌هایی که حتی گناه عدم انتخاب اصلح را به گردن معتمدینشان می‌انداختند، قدری، فقط قدری در صحبت‌های اخیر رهبری تفقه نکرده بودند که فرموده بود "ترمز زیر پای مجلس است و اگر دولت در تحقق آرمان‌های انقلاب سرعت بگیرد و مجلس، ترمز کند، کاری از پیش نمی‌رود" و چه خواهد شد اگر کسانی بر ریاست مجلس تکیه زنند که برای تنازع با دولت آمده‌اند...؟!
با این همه آقا، دل ما به این خوش است که به تکلیفمان عمل کرده باشیم و البته به شما قول می‌دهیم که اگرچه پرونده‌ی انتخابات مجلس هشتم - کمابیش- بسته شد، اما ما چشممان را بر مجلس هشتم نخواهیم بست و نخواهیم گذارد که بار دیگر، آرمان‌های انقلاب به حاشیه برود.
راستی آقای زمان! امشب، آخرین شب از سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی است. اما خورشید، به یقین، فردا همان‌گونه خواهد تابید که امروز و روزهای قبل؛ پس کمکمان کن که فرق بگذاریم بین امروز و فردایمان...



پنجشنبه 1 فروردین 1387 ساعت 12:20 صبح | محب شما: ایمانه | یادگاری
سلام آقا
ایمانه[37]
سلام آقا! شنیده‌ام جدّتان اباعبدالله الحسین- علیه السلام- در عالم مکاشفه به یکی از بزرگان فرمود: «مهدی ما در عصر خودش مظلوم است. درباره‌ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید. بیش از آن‌چه نوشته و گفته شده، باید درباره‌اش نوشت و گفت». نمی‌دانم گفتن از شما در یک دفتر مجازی، چقدر می‌تواند مفید و مؤثر باشد؛ اما تنها کاری که از دست من برمی‌آید همین است؛ پس بپذیرید این بضاعت مزجات را، فأَوفِ لنا الکیل و تَصَدَّقْ علینا إنّّ اللّهَ یَجزی المُتَصَدِّقین...‏
لوگوی وبلاگ
سلام آقا

آرشیو متون وبلاگ
آقا عرّفنی نفسک...
باورم نمی شود...
شبی با بچه های بهشت
غم ...شادی...!
الف.لام.میم...
گفتم کربلا می یام ...
سلام آقا...نقطه سر خط!
وقتی تو نزدیک می شوی...
روزی برای سیب زمینی ها!
هوالاول و الاخر
چراغها را ما خاموش می کنیم!
شبی به بلندای مغفرت
راز خلقت بشر
از ممات تا حیات!
چفیه های اتو کشیده!
شب روضه...شب روضه خوانها!
جمعه ای به رنگ انتظار
سایه دستهای ما
فراموش کرده بودم!
کریسمس، نیمه شعبانی دوباره!
باز این دلم...
نامه‌ی سفر!
مدرسه‌ی انتظار (1) - خاطرات
مدرسه‌ی انتظار (2) - نقاشی‌ها
مدرسه‌ی انتظار (3) - دل‌نوشته‌ها
آقای شب‌های قدر
جوابم ندهید...
چند روز با اویس!
تسلیت
یک نهضت دیرین
ندبه های آسمان...
نمی از یمی

همین حوالی