سلام آقا.
اسعدالله ايامکم در اين ماه سراسر نور و شعف! اگرچه روزهاي آخرين ماه رجب و روزهاي آغازين ماه شعبان را در جوار مضجع شريف جدتان علي بن موسي الرضا – عليه آلاف التحيه و الثنا- بودم و نشد که از اين دفتر، اين روزها را بهتان تبريک بگويم، اما فرارسيدن ماهي که نامش به نام شما گره خورده و عطر خوش ميلاد شما از تک تک روزهايش، بلند است را بايد هزار هزار بار تبريک گفت! خدا دلتان را به ظهورتان شاد کند و چشم ما را به ديدن ايام ظفرمندي شما، روشن؛ آنقدر روشن که تاريکي دوران غيبتتان پاک شود از ذهن و خاطرهمان... و با نور همين اميد است که اينجا را بعد از دو سال، از سياهي و تار
راستش را بخواهيد، دو سال پيش، وقتي در اولين جمعهي ماه مبارک رمضان، اين دفتر را به اولين سلام، شروع کردم، هيچ وقت فکر نميکردم روزي آنقدر خو بگيرم با آن، که بريدن از سياهي دلگير و غمبارش، اينقدر برايم سخت بشود...اما حالا که دارم خودم را عادت ميدهم به اين شکل و روي جديد، تازه دارد باورم ميشود که چقدر با اين دفتر، مأنوس بودهام و خبر نداشتهام!
يادم هست آن روزها حتي فکرش را هم نميکردم که عمر اين دفتر به دو سال بکشد؛ گمان ميکردم ميتوانم هر وقت دلم خواست، تمامش کنم؛ اما هر بار تصميم به بستنش گرفتم، حرفها و درددلهاي کساني که به تورق اين دفتر ميآمدند، دست دلم را لرزاند. آنقدر که گاهي احساس ميکردم ديگر اختيار اين دفتر، دست من نيست. دست آنهايي است که ميگفتند با نوشتههاي اينجا، اشک ريختهاند و ياد شما کردهاند...
هربار فکر بستن اينجا آمد به سراغم، فکر کردم نکند استفاده نکردن از اين زمينهي آماده و مهيا، کفران نعمت باشد؟ فکر کردم نکند در قبال آن کسي که گاهگاه – بيهيچ لينک واسطهاي- از آمريکا به اينجا سر ميزند، مسئول باشم؟ فکر کردم نکند حق توفيقاتي که اين دفتر برايم به همراه داشت- از شروع فعاليت جدي در عرصهي مهدويت گرفته تا دعوت به همکاري از سوي يکي از نشريات آستان قدس رضوي، دفتر حفظ و نشر آثار رهبري، نشريهي ساعت صفر و خيلي برکات ديگر- را زير پا بگذارم؟ همهي اينها در کنار طعم خوش هر سلامي که به شما ميدادم، مرا مصممتر ميکرد براي نگاه داشتن اين دفتر...
و حالا... حالا که تصميم گرفتهام تا هر زمان که از دستم بربيايد براي اين دفتر، کم نگذارم، کاش ميدانستم اين ميان، من چقدر به شما نزديک شدهام؟ کاش ميدانستم اين دفتر، واقعاً مرضيّ شما هست يا... نه؛ کاش ميدانستم نوشتنم موجب رضايت شماست يا... ننوشتنم؛ کاش ميدانستم اين دفتر، موجب مهر شماست يا...قهر شما؛ اما آقا، به خودتان قسم، به مهرباني و لطفتان قسم، تحمل آتش قهرتان آنقدر دشوار است که حاضرم براي رهايي از آن، همين حالا اين دفتر را ببندم و قصهاش را تمام کنم.
مولاي يا مولاي، أنتَ الدّليلُ و أنا المتحيّر؛ فَهَل يَرحمُ المتحيّرَ إلّا الدَّليل؟!
سلام بابا!
اين روزها که همه در تب و تاب روز پدر افتادهاند، اجازهام بدهيد يک امشب را اين طور بخوانمتان؛ امشب، که دلم يک جور ديگري هوايتان را کرده است؛ امشب، که شدهام مثل کودکي يتيم که جشنها و چراغانيهاي روز پدر، هوايياش کرده است و بهانهي بابا را گرفته است و دلش ميخواهد برود گوشهاي زانو به بغل بگيرد و هاي هاي گريه کند از غم بيپدري... امشب که آروزهايم خلاصه شده است در اينکه پدرانه دست نوازش بکشيد بر سرم و بگذاريد در عطر خوش حضورتان، غرق بشوم...
آخ، باباي خوب و نازنين! يازده قرن است که براي صالح شدنمان انتظار ميکشيد؛ بديهايمان را ميبينيد و دندان روي جگر ميگذاريد؛ از دستمان، خون دل ميخوريد و باز دعايمان ميکنيد... آخر کجاي عالم ميشود پدري مثل شما پيدا کرد اين چنين رئوف و دلسوز؟! کيست که بيايد و بگويد پدري مهربانتر از ما دارد؟! کجاست آن پدري که غَيْرُ مُهْمِلِين باشد لِمُرَاعَات فرزندانش وَ لَا نَاسِينَ لِذِکْرِشان؟...نه! خدا طعم پدري شما را فقط به ما چشانده است... به ما که محبّ جدتان، اميرالمؤمنين – عليه السلام- هستيم و در شب ميلادش، جشن و شادي به پا کردهايم...
اما حيف... حيف که يادمان رفته است سرّ ولادت امير ولايت - عليه السلام- از دل کعبه چه بود... يادمان رفته است که پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم- فرمود: مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْکَعْبَةِ، إِذْ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي... يادمان رفته است که بايد به سمتتان بياييم؛ بايد به دنبالتان بياييم؛ بايد هجرت کنيم از خودمان به سوي شما...
يادمان رفته است و تنهايتان گذاشتهايم... آنقدر تنها، که تنها غيبت، همدمتان مانده است...
يعني هنوز هم راهي مانده است إِلَيْکَ يَا ابْنَ أَحْمَد تا بياييم دنبالتان و بازگردانيمتان از وادي غيبت؟! يعني هَلْ يَتَّصِلُ يَوْمُنَا مِنْک تا دنيا بداند که شيعه، يتيم نيست و بابايي دارد به رئوفي و مهرباني شما؟ يعني ميرسد آن روز که ترانا و نراک...؟!

ميگويم: «ممنون؛ پياده ميشم» و خيره ميشوم به شمارهاي که افتاده است روي صفحهي موبايل. راننده به سر در مجتمع نگاهي مياندازد و ميگويد: «همين جا؟». سر تکان ميدهم به نشانهي جواب؛ بعد گوشي را ميگذارم بين شانه و گوشم و همين طور که کيف پولم را در ميآورم، توي گوشي ميگويم: «بله؟» صداي دخترانهاي ميگويد: «سلام...حالتون خوبه؟» ميگويم: «چند لحظه گوشي». اسکناس را ميگذارم توي دست راننده و از ماشين پياده ميشوم. چادرم را که قدري عقب رفته است، جلو ميکشم؛ کيفم را مياندازم روي شانه و گوشي را توي دست ميگيرم. ميگويم: «عليکم السلام». صدا ميگويد: «اگه مزاحمم...». ميگويم: «نه...بفرماييد». صدا با لهجهي خاصي که يادم نميآيد لهجهي کجاست، ميگويد: «نشناختين؟ سمانهام؛ اردوي کرمان». به پيرمرد نگهبان - که با همان لبخند هميشگياش، جلوي اتاقک نگهباني ايستاده و دارد ساعت ورودم را در دفترش ثبت ميکند- با حرکت سر، سلام ميکنم و ميگويم: «سمانه؟»
- با دوستام اومديم دفترتون؛ توي اردوگاه. دربارهي رجعت، چند تا سوال پرسيديم. يادتون نيست؟
يادم ميآيد. چند روز پيش، توي غذاخوري مجتمع ديدمش. دفترمان را که بهش معرفي کردم، بعد از نهار با چند نفر از دوستانش آمدند آنجا. سه چهارساعتي دربارهي مباحث مهدوي حرف زديم با هم. ميگويم: «آها... احوال شما خانم؟ به سلامتي رسيديد؟» لحنش خودماني ميشود: «بله، ديشب رسيديم. شما خوبين؟» ميگويم: «شکر» و از پلههاي جلوي ساخمان بالا ميروم. ميگويد: «خوش به حالتون که همسايهي امام زمانيد. هنوز هيچي نشده، دلم تنگ شده براي اردوگاه».
چند قدمي در که ميرسم، در از هم باز ميشود. سالن، خلوت است؛ اما از سمت خوابگاهها، صداي همهمه ميآيد. مسئول پذيرش، پشت جايگاه، با تلفن حرف ميزند. ميگويم: «تو مطمئني که امام زمان توي جمکران زندگي ميکنن؟!» جا ميخورد. صدايش اين طور نشان ميدهد: «من؟ نه». ميروم سمت دفتر: «پس روحشون محصور شده توي جمکران؟!» چند لحظه مکث ميکند: «خب ...نه». پيچ راهرو را رد ميکنم و ميايستم جلوي در دفتر. در شيشهايش بسته است؛ پردهي سبز رنگش کنار رفته، چراغ هم روشن است؛ اما کسي داخل نيست.
ميگويم: «پس چرا فکر ميکني ما همسايهي امام زمانيم و تو نيستي؟» مِن مِن ميکند: «خب...». ميگويم: «جمکران، يه مکان مقدسه. براي همينم آدم اونجا راحتتر ميتونه به خدا و امام زمان نزديک بشه. ولي اصل، معرفته. اگه معرفت نباشه، روز و شب هم توي جمکران بشيني، ذرهاي به امام نزديک نميشي. عوضش اگه نسبت به آقا، معرفت داشته باشي، اون سر دنيا هم که بري، بهش نزديکي...» اطراف را سرک ميکشم شايد کسي از بچهها را ببينم. تازه يادم ميآيد که چند نفرشان، سر کلاساند و چند نفرشان هم درگير آماده کردن اتاق «خلوت انتظار». ميگويم: «اصلاً توي عصر غيبت، کسي بيشترين ارتباط را با امام داره، که معرفت بيشتري نسبت بهش داشته باشه. قبول داري؟» ميگويد: «بله»؛ بعد مردد ميپرسد:«امم... چه طوري بايد معرفتمونو به امام زمان بيشتر کنيم؟»
ساعتم را نگاه ميکنم. ده دقيقهاي تا شروع کلاس، فرصت هست. ميگويم:«خب... يه بخش معرفت با مطالعه و پژوهش، کسب ميشه. توي مباحث مهدوي، براي شروع، کتاب «نگين آفرينش» که بعضي از اساتيد مرکز مهدويت قم نوشتند، کتاب خوبيه. «درسنامهي مهدويت» هم خوبه. دو جلده؛ نوشتهي استاد سليميان. اما يه بخش بيشتر معرفت را بايد خدا به آدم بده.توي روايات هم اومده که علم، نوريه که خدا به کساني که ميخواد ميده؛ العلمُ نورٌ يَقذِفُهُ اللهُ في قلبِ مُن يشاء. خدا هم که معلومه با کيا پارتي داره؛ کسايي که اهل انجام واجبات و ترک محرماتند. وقتي دل از آلودگي پاک شد، نور علم ميتونه بهش بتابه. البته شماها که قلبتون پاکه. برا ما دعا کنيد که وضعمون خرابه». ميگويد: «خواهش ميکنم». روي يکي از صندليهاي کنار سالن مينشينم و ميگويم: «حالا چي شده يادي از ما کردين؟»
-راستش رمز عبور و نام کاربرياي که براي دورهي آموزش مجازي مهدويت بهم داديد، کار نميکنه.
کيفم را ميگذارم روي صندلي: «احتمالا بچهها هنوز فرم ثبت نامتونو نرسوندن به مسئولين آموزش. براي همين، هنوز فعال نشده. فردا صبح ميبريم ايشالا. شما فردا شب دوباره کانکت بشو، ايشالا وارد ميشه». ميگويد: «دستتون درد نکنه». صداي قدمهايي که از سمت راهروهاي خوابگاه ميآيد نگاهم را ميکشاند به آن سمت. ميگويم: «خواهش ميکنم. ايشالا بازم ببينيمتون». ميگويد: «خدا کنه. ما که خيلي دوست داريم بازم بيايم. خب... مزاحمتون نباشم. کاري نداريد؟» چند نفر از راهرو بيرون ميآيند. قبل از اينکه ترکي بودن حرفهايشان را بفهمم، از نوع پوششان، معلومم ميشود که بچههاي ترکيه هستند. ميگويم: «زنده باشي عزيز. التماس دعا» ميگويد: «ممنون. خداحافظ».
بچههاي ترکيه مرا که ميبينند، با خنده جلو ميآيند. گوشي را ميگذارم توي کيف و ميروم سمتشان. چهرهي چند نفرشان را از مراسم افتتاحيه يادم هست. حتي يکيشان توي بغلم آنقدر گريه کرد که شانهام خيش شد از اشکهاش. با لحن بامزهاي سلام ميکنند. جواب ميدهم و به فارسي احوالشان را ميپرسم. ميگويند: «مُچکّـِر... مُچکّـِر». بلندگوي مجتمع، مثل بلندگوهاي فرودگاه، سه تا زنگ ميخورد و بعد صداي مسئول پذيرش بلند ميشود: «قابل توجه دانش آموزان قزوين، تا چند دقيقهي ديگر، کلاس برقرار خواهد بود. لطفاً سريعتر در محل، حاضر شويد». بچههاي ترکيه، انگار فهميده باشند عجله دارم، با همان خوشرويي خداحافظي ميکنند و ميگويند: «التماسي دوعا»!
***
در ِ ماژيک را ميبندم و چند قدم از تخته فاصله ميگيرم. بچهها ساکت و آرام به من خيره شدهاند. همهشان را از نگاه ميگذرانم و ميگويم: «خدا توي سورهي رعد فرموده ما وضعيت هيچ مردمي را عوض نميکنيم، مگر اينکه اول خودشون تغيير بکنند: حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بــِأَنْفُسِهـِم. از اون طرف، امام علي عليه السلام فرمودند اگه يه وقت کاري کرديد که خدا باهاتون قهر کرد و نعمتي را ازتون گرفت، نااميد نشيد: لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْح ِ اللَّه. بعد راه آشتي کردن با خدا رو هم يادمون ميدن. ميفرماين: إنْتَظَرُوا الْفَرَج. ميخوايد خدا باهاتون آشتي کنه؟ راهش همينه: انتظار. وقتي اين دو تا رو ميذاريم کنار هم، ميفهميم انتظار، لابد مساوي تغييره که ميتونه خدا را راضي کنه که وضعيت يه جامعه رو عوض کنه». برميگردم سمت تخته و به مطالبي که رويش نوشتهام اشاره ميکنم.
- وقتي آثار و نتايج انتظار و وظايف منتظر و همهي اون چيزهايي که گفتيمو با دقت بررسي ميکنيم، ميبينيم که بله؛ از اين فرمول، نتيجهاي جز تغيير، برنميياد و اينه رمز اهميت انتظار. انتظار واقعي، انتظاريه که به عمل منجر ميشه. پيامبر فرمود: أَفْضَلُ أَعْمَالِ اُمَّتي انْتِظَارُ فَرَج. نفرمود افضل آمال امتي، يعني بهترين آروزهاي امت من؛ بلکه فرمود عمل، کار، فعاليت... پس اگه ميبينيد اين همه از انتظار گفته ميشه، خيال نکنيد يه حرف احساساتيه که شاعرها توي شعراشون گفته باشن. انتظار، يه آدرسه؛ يه راه حله؛ يه دستور العمله؛ که اگه واقعي باشه، به دنبال خودش تغيير و تحول را ميياره و اگر تغييري اتفاق بيفته، خدا هم روزگار ما رو از غيبت به ظهور آقا مبدل ميکنه...»
لحظهاي مکث ميکنم تا مطمئن بشوم که همهي حواس بچهها، جمع کلاس است. بعد آرام و شمرده ميگويم: «توي اين فرصتي که با هم بوديم، گفتيم که چه کارهايي بايد بکنيم که اسممون را بشه گذاشت منتظر واقعي. اما بچهها، اگه اين حرفا، صرف گفتن و شنيدن باقي بمونن، اوضاعمون هيچ فرقي نميکنه. بايد تصميم جدي بگيريم براي مهدي ياوري. نگيد من چه کار ميتونم بکنم؛ از دست تک تک ما يه عالمه کار بر ميياد. حتي اگه فقط بتونيم خودمونو بسازيم، کلي کار کرديم». نگاهم را سر ميدهم روي چشمهايشان: «پس... حالا که قسمتمون شده توي اردوگاه ياوران حضرت مهدي عليه السلام درس ياوري بخونيم، بيايد به آقا قول بديم که از همين امروز، آستينهامونو بالا بزنيم براي زمينهسازي ظهورش...باشه؟!» نگاه بچهها، عمق عجيبي پيدا کرده است. از چشمهايشان ميشود صداي يک تلنگر را شنيد؛ تلنگي که به دنبال خودش انبوه سؤالها را ميآورد. مينشينم روي صندلي. ميگويم: «وقت کلاس تمومه. اما اگه سؤالي داريد در خدمتم».
***
سؤالهاي بچهها تمامي ندارد. بعضيشان را توي کلاس جواب ميدهم و باقي، دنبالم ميآيند تا در مسير بيشتر صحبت کنيم. اشتياق و دغدغهمنديشان، خستگي به تن آدم نميگذارد. تا قبل از رسيدن به دفتر، آخرين نفرشان هم پاسخش را ميگيرد و ميرود. از آسانسور که ميآيم بيرون، صداي بچههاي گروه را ميشنوم از سمت دفتر. معلومم ميشود که برگشتهاند. قدم برمي دارم سمت دفتر؛ اما احساس ميکنم بايد چند دقيقهاي با خودم تنها باشم. راهم را کج ميکنم به سمت حياط. روي ايوان که ميايستم، گنبد فيروزهاي مسجد جمکران روبه رويم ميشود. خنکاي هوا مينشيند روي صورت گر گرفتهام و بغضم را تحريک ميکند. لبم را ميگزم و از پلهها پايين ميروم. روي صندلي کنار ديوار مينشينم؛ دفترم را از کيف، در ميآورم و خودکار را ميگذارم روي اولين سطر. مينويسم:
«سلام آقا.
نميدانم الان کجاييد و به چه کاري مشغول؛ اما مطمئنم که صدايم را ميشنويد و از حالم خبر داريد. حالا که اين نامه را برايتان مينويسم، نشستهام توي حياط خلوت مجتمع فرهنگي زيارتي ياوران شما و دلم عجيب گرفته. هميشه همين طور است. بعد از تمام شدن کلاس، از خودم بدم ميآيد؛ کلافه ميشوم از دست خودم؛ دلم ميخواهد فرار کنم از اين خود بيخود؛ که خودش حجاب حضور شماست و هي از ظهور ميگويد...
ميدانيد آقا؛ از وقتي مسئوليت فرهنگي آموزشي اينجا به ما سپرده شده است، هم به عمق فاصلهام با شما پي بردهام و هم احساس ميکنم دارم به شما نزديکتر ميشوم. بالاخره قلب سنگي من، هر چقدر هم سفت و سخت باشد، در بارش مداوم ذکر شما، کمي نرم ميشود؛ به خصوص اينکه اين مدت، مجاور پاکي و صفاي مشتاقان و منتظران شما هم بودهام.
اينجا يک سالي هست که به همت بنياد فرهنگيمان که به نام شما، حضرت مهدي موعود – عليک السلام- مزين است، تأسيس شده. امکانات آموزشي و رفاهي خوبي دارد. از کلاسهاي متعدد و سالن آمفي تئاتر گرفته تا استخر و سالن ورزشي. ظرفيت پذيرشش هم به جهت فضاي بزرگ و خوابگاههاي زياد و متعددي که دارد، بالاست. کمتر روزي است که اينجا خالي از مهمان باشد. بعضي وقتها که همزمان، ميزبان سه چهار گروه از شهرها و قشرهاي مختلفيم.
تقريباً از تمامي نقاط کشور، گروههايي به اينجا آمدهاند و ميآيند. حتي جمعيتهايي از شيعيان - و بعضاً اهل سنت- کشورهاي ديگر هم براي آشنايي با معارف مهدوي مهمان اينجا بودهاند. آنطور که شنيدهام قرار است تا يکي دو هفتهي ديگر هم گروهي از انگلستان بيايند. اکثريت مهمانانمان را اردوهاي دانشآموزي و دانشجويي تشکيل ميدهند؛ اما از قشرهاي ديگر، مثل فرهنگيان، روحانيون، نيروهاي انتظامي و مشاغل تاثيرگذار ديگر هم مهمان داريم. حتي بعضي وقتها، مهمانانمان، کاروانهاي خانوادگي هستند که در سوئيتهاي اينجا ساکن ميشوند.
درسهايي که اينجا تدريس ميشود، در حيطهي معارف مهدي و بر اساس سرفصلهاي آموزشي مجزايي است که متناسب با گروههاي سني و شغلي مختلف طراحي شدهاند. مثلا براي دانشآموزان، مباحث کلامي نداريم؛ عوضش، واحد «ويژگيهاي ياران» فقط براي دانشآموزان ارائه ميشود؛ يا واحد «جهاني شدن و مهدويت»، که براي بعضي رشتههاي خاص دانشگاهي و طلاب و فرهنگيان در نظر گرفته شده؛ در مباحث «آسيب شناسي» و «شبهه شناسي» هم متناسب با هر قشر و گروه سني، مباحث خاصي گفته ميشود.
مدرسين هم تا چند وقت پيش، صرفاً از اساتيد مَرد مرکز تخصصي مهدويت قم بودند. اما الان چند وقتي هست که کلاسهاي خانمها را با حضور مدرسين زن برگزار ميکنند. کساني که اينجا تدريس دارند، محصلين دورهي تربيت مدرس معارف مهدوي هستند که مرکز، برگزار کرد. من که بينشان وصلهي نچسبم؛ اما بچهها براي خودشان استادي شدهاند. جاي تعجب هم نيست؛ استفاده از محضر استاد قرائتي و ديگر اساتيد مسلم اين عرصه و گذراندن واحد روش تدريس، زير نظر استاد نقويان– خطيب مشهور- بايد هم چنين ثمري بدهد.
مباحث آموزشي به حمدلله روبه راه است؛ اما چيزي که ما را حسابي درگير خودش کرده، امور فرهنگي اينجاست. يک ماهي هست که واحد فرهنگي را با چهار، پنج نفر از خانمها و آقايان مرکز تخصصي مهدويت راه انداختهايم؛ که اگرچه هنوز دارد تاتي ميکند، اما پيشرفتهاي خوبي هم داشته. يک نمونهاش، همين افتتاحيهاي که براي مهمانان ترکيه – که تازه شيعه شدهاند و برخيشان ساکن آلمان هستند- برگزار شد. با وجود اينکه برنامه بايد تماماً به زبان ترکي برگزار ميشد، اما انصافاً بچهها سنگ تمام گذاشتند. هرچند اگر عنايت شما نبود، حتي يکي از برنامهها هم هماهنگ نميشد.
پرسش و پاسخ مهدوي، مشاوره، پاسخ به احکام شرعي، گعدههاي شبانه با موضوعيت مباحث مهدوي، جُنگهاي مهدوي، مسابقات مختلف، راه اندازي «کارگاه انتظار» و خيلي برنامههاي ديگر، از جمله طرحهايي است که داريم در واحد فرهنگي دنبال ميکنيم. برخيشان را توانستهايم به مرحلهي عمل برسانيم و برخي در مرحلهي مقدماتياند.
اما از اين حرفها که بگذريم، خودتان بهتر ميدانيد که همه چيز به اين خوبي و خوشي که ميگويم نيست و مشکلات و نواقص، همچنان پابرجاست. حرفي از مشکلات نميزنم که ميدانم کامتان به اندازهي کافي از دست ما تلخ شده است. اما شما را به خدا ما را براي ياوريتان خالص کنيد. اميدمان مثل هميشه به دست پربرکت شماست... ادرکنا!
راستي آقا، شرمندهتان هستم که چند وقتي است روي دفتر سلام آقاييام، غبار نشسته. گيرم براي شما اهميتي نداشته باشد، اما براي من مهم است؛ چون نام شما را به خود گرفته؛ اما اين روزها، درس و امتحان از يک طرف و کارهاي تمام ناشدني اينجا از طرف ديگر، وقتي باقي نگذاشته است براي آن دفتر. به خصوص اينکه تدوين طرح کارگروه ويژهي معارف مهدوي براي کودکان و نوجوانان هم به من و رفقا محول شده و بايد هر چه زودتر اين اتفاق مبارک را سامان بدهيم.
خلاصه اينکه دعايمان کنيد که وقتمان پربرکت بشود و کارهايمان فقط براي رضاي خدا و شما باشد تا لياقت پيدا کند براي نزديک ساختن ظهور...»
موبايل، صدايي ميکند و خاموش ميشود. يکي از بچهها پيغام داده است که «کجايي؟». نفس عميقي ميکشم و مينويسم: «در محضر يار»!