سلام آقا...
نمي‌دانم اين چندمين سلامي است که به نيت نامه‌ي محرمي‌ام مي‌نويسم، اما مي‌دانم که سخت است قلم زدن در عزاي «
حضرت وتر الموتور» - عليه السلام- ؛ آن هم، زماني که چون شمايي مخاطبش باشد؛ شمايي که خطاب با جدتان فرموده بوديد، روز و شب برايش گريه مي‌کنيد و اگر اشک چشمتان تمام شود، خون مي‌باريد و خدا مي‌داند که حالا چگونه‌ايد در ايام شهادتش...


سرتان سلامت، آقا! اگر دير به عرض تسليت رسيده‌ام، نه از سر غفلت؛ که از شدت و هيبت اين مصيبت بود که دست را مي‌لرزاند و قلم را مي‌خشکاند. هر چه کردم نتوانستم حرفي بزنم. ‌گذاشتم مدتي بگذرد، شايد قلم بتواند در زير بار سنگين اين مصيبت، قامت راست کند...و حالا عفوم کنيد اگر در توانم نيست که آن‌گونه که بايد، تسليتتان بگويم و راستي، چه مي‌توان گفت با بقية الله الاعظم در مصيبتي که «اعظم بلايا»ست؟!


مي‌بينيد آقا؟ محرم امسال هم با همه‌ي رازها و رمزهايش دارد طي مي‌شود... و کاش شما معرفتي نصيبمان مي‌کرديد تا روزهاي باقي‌مانده را از کف ندهيم. آخر- از خدا که پنهان نيست، از شما چه پنهان- ما هنوز باورمان نشده است که «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا». باورمان نشده است که فاجعه‌ي عاشورا، نه يک اتفاق تاريخي، که قصه‌ي جاري و ساري همه‌ي عصرهاست. ‌
ما نه تنها هنوز جايگاه عظيم «اشک» را نشناخته‌ايم ، که خيلي‌هايمان – حتي- نمي‌دانيم که اشک، سرسلسله‌ي چه دکترين مهمي است؛ آن‌قدر مهم که شخصيت عظيمي چون حسين بن علي – عليهما السلام- خود را با افتخار، «
قتيل العبرات» مي‌خواند!


علممان پيشرفت کرده است، زندگي‌هايمان مترقي شده ‌است، اما نگاهمان به عاشورا، هنوز که هنوز است يک نگاه حداقلي و نازل است. نخواسته‌ايم پوسته‌ي اين حادثه را کنار بزنيم و به تماشاي فلسفه‌ي عظيم و پراهميتي بنشينيم که در پشت اين پوسته خوابيده است...


*    آقا، مگر نه اين‌که خداوند، ما را که خلق کرد، فرمود: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون»؟ و مگر همو براي آن‌که ما را در مسير عبادتش قرار دهد، به ابتلا نکشاند: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا»؟ ابتلايي که انسان را پرورش مي‌دهد و تربيت مي‌کند؛ او را صبور و مقاوم مي‌سازد تا در سه برهه‌ي خطير‌ ِ "التزام به اطاعت"، "اجتناب از معصيت" و "تحمل مصيبت"، بيمه شود؛ قلوب و نفوس را تطهير و تمحيص مي‌کند و بالاخره، خداترسي و ميل به تقوا و از سوي ديگر، تضرع و فروتني را در جان آدمي پايه مي‌ريزد. با اين وصف، ابتلا، مهمترين ابزار "انسان‌سازي" است و به اندازه‌ي کميت و کيفيتش، مي‌تواند انسان را در سلوک به سوي خدا کمک، و چون نردباني، پله پله و مرتبه به مرتبه، مخلوق را به وصال خالق نزديک‌تر کند و خدا نکند که کسي در بازي ابتلا، ببازد که در آن صورت... وا اسفاه!


*       در اتفاقات تاريخي و سرگذشت‌ امت‌هاي پيشين که دقيق مي‌شويم يک نکته‌اي مشخص مي‌شود و آن هم اين‌که ابتلاء- اگرچه مربوط به يک شخص باشد، اما- مي‌تواند ديگران را نيز در مسير خود، همراه کند و علاوه بر نتايج مثبت و منفي‌اي که براي خودِ مبتلا دارد، بر کساني که در آن بلا داخل شده‌اند نيز، اثراتي بگذارد. مثلا در داستان حضرت يوسف- علي نبينا و آله و عليه السلام- ، خود او به واسطه‌ي تحمل بر آن مصيبت، و پدرش به خاطر کظم غيظ و صبر، به درايج عالي مادي و معنوي رسيدند. از آن طرف، برادرانش و نيز زليخا- اگرچه در انتها، عاقبت خيري پيدا کردند،اما- در ابتداي راه، از مسير صحيح منحرف شدند و ابتلاء به ضرر آن‌ها تمام شد.


*       مي‌گويند هر کس به تناسب درجات ايماني و اعتقادي‌اش، به بلا کشانده مي‌شود؛ يعني "هر که در اين بزم، مقرب‌تر ‌است جام بلا بيشترش مي دهند"! پس شما - ذوات مقدس معصومين، عليکم السلام- هدف بيشترين و عظيم‌ترين بلايا بوده‌ايد و عظمت ابتلائات وارد شده بر شما، زمينه‌ي قرب و وصال برتري را براي شما فراهم کرده است؛ آن‌قدر که "لا نبيٌّ مُرسلٌ و لاصدّيقٌ و لا شهيدٌ ... الّا عَرَّفَهم جلالةَ أمْرکم و عِظَمَ خَطَرکم"...


*       آقا خودمانيم؛ ابتلائات ما که کاري ازشان بر نمي‌آيد؛ چون همان‌قدر کوچکند که ظرفيت وجودي ما! اما ابتلائات شما، براي سلوک، مؤثرتر و راه‌گشاتر است و تبارک الله از کرامت شما که حتي حاضريد ديگران را در بلاي خودتان شريک کنيد و از اين طريق، دست‌گير باشيد. اين‌جاست که معلوم مي‌شود چرا حتي اگر کسي در مصيبت شما، اهل بيت پيامبر- عليکم السلام آهي بکشد، به مقامات باور نکردني‌ و عجيبي نائل مي‌شود. چون شما ما را به «حضور در بلا»ي خودتان پذيرفته‌ايد؛ آن‌چنان‌که گويا در بلاياي سهمگين شما سهيم هستيم و مبتلا به بلاي شما گرديده‌ايم...


*           مي‌دانيد آقا، ما در ندبه‌هاي صبح جمعه‌مان بارها خوانده‌ايم:«اللهمَّ لَکَ الحمدُ علي ما جَري بهِ قضائُکَ في أوليائِک» و کمتر کسي از ما فهميده است که يکي از مصاديق بارز دست‌گيري و راهنمايي شما، ائمه‌ي معصومين- عليکم السلام- در همين يک جمله، نهفته است! شما به ما ياد داده‌ايد که چونان مبتلايان - که مأمور به شکر و حمد خداوند هستند- خود را در مصيبت و بلاي شما، اهل البيت- عليکم السلام-  «صاحب ابتلاء» بدانيم و خدا را بر اين مصيبت، شکر کنيم! سختي و مشکلات تحمل آن مصيبت را شما، خاندان، به جان خريديد و ما، تنها با همراه شدن در غم آن مصيبت‌ها، از نتايج عالي آن‌ها بهره مي‌بريم... الله اکبر از اين همه کرامت!


*           عجيب‌تر، «زيارت عاشورا» است که در آن به ما ياد داده‌ايد که نه تنها خدا را بر اين مصيبت، شکر و حمد کنيم که از او، بهترين و عالي‌ترين ثواب‌ها و پاداش‌هايي را بخواهيم که بر يک «مصيبت‌زده» و «صاحب عزا» مي‌دهد! آن‌جا که مي‌‌خوانيم: «و أَسأَل اللّهَ بحقِّکم و بالشّأنِ الّذي لَکم عنده أَن يُعطِيَني بِمُصابي بکم أَفضلَ ما يُعْطي مُصاباً بمُصيبَته» و در انتهاي آن زيارت اسرارآميز، ما را ياد داده‌ايد که سر بر سجده بگذاريم و خدا را به خاطر شراکت در مصيبت شما و به عنوان نعمتي بزرگ، حمد کنيم:«اللهم لکَ الحمدُ حَمدَ الشاکرينَ لکَ علي مُصابِهم».


*       در روايات و منقولات رسيده از آبا و اجداد شما که دقت مي‌کنيم متوجه مي‌شويم که در ميان مصيبت‌ها و بالاياي وارد شده بر شما، مصيبت «حضرت نفس مطمئنه»، از باقي مصائب، سخت‌تر و عظيم‌تر بوده و گويي همين مسئله است که ارزش و جايگاه ويژه‌اي به ماجراي عاشوراي حسيني بخشيده است؛ چراکه علي القاعده، اين بلا، قدرت بيشتري براي سلوک مبتلايان دارد. روايات بسيار و تأکيدات فراوان خاندان شما بر توجه دادن ما به اين بلاي عظيم، کرامت شما را مي‌رساند که گويي خواسته‌ايد ما راه ميان‌بر و سريع‌تري را براي رسيدن به هدف و غايت خلقتمان پيدا کنيم!


*       اين‌جاست که اشک، محلي از اعراب پيدا مي‌کند و وسيله و ابزاري مي‌شود براي همراه شدن و سلوک با اين بلا... و گويي به همين دليل است که قطرات شور اشک، وقتي در مصيبت خاندان شما- و خاصّه آن «امام شهيد»- از چشمه‌ي چشممان مي‌جوشد، تبديل به اکسيري مي‌شود که سياهي گناه را به نورانيت روح مبدل مي‌کند. اشک، اولين پله و مرتبه‌ در سلوک با بلاي «حضرت ذبح عظيم» است و گويي مأموريت دارد تا ما را از بند آلودگي‌هايي که به پاي روحمان بسته شده، نجات ‌دهد و براي اوج گرفتن، آماده‌مان کند... اما حيف که ما هميشه در اين مرحله موقت مي‌شويم و يادمان مي‌رود که اشک، نه هدف، که وسيله‌اي است براي رسيدن به هدف...


*       قربان اشک‌هاي چشمتان، آقا؛ که تازه مي‌فهمم  اشک‌هاي شما، بسيار فراتر از غليان محبت فرزند به پدر است. اشک‌هاي شما نه چونان اشک‌هاي ما، برآمده از احساسات سطحي و چه بسا افسردگي‌هاي شخصي، بلکه ابزاري براي «همراه شدن با بلاي يکي از اولياي عظام الهي» و «تقرب به سوي خدا»ست. نه تنها شما، که انبياء و اوليا نيز در طول تاريخ- حتي زماني که اين اتفاق، به وقوع نپيوسته بود- با گريه و ماتم بر اين مصيبت، خود را در مسير سلوک با آن قرار مي‌دادند و افسوس که چقدر فاصله است بين اشک‌هاي ما و اشک‌هاي شما...


*         اين گونه که بنگريم تازه متوجه خواهيم شد که چرا آن «سفينه‌ي نجات» - که براي احياي دين جدش قيام کرده بود- خود را فدايي راه اشک‌ها مي‌خواند! چراکه اشک، سمبل و نشانه‌ي يک حرکت عظيم و سير الي الله و در نتيجه، تحقق هدف خلقت است و اين هدف در نظر اولياي خدا، چنان پراهميت و خطير است که حتي فدايي شدن کسي چون «حضرت ثار الله» - عليه السلام- را در راه تحقق آن، کم و قليل جلوه مي‌بينند؛ چنان‌چه عمه‌ي بزرگوارتان، زينب کبري –سلام الله عليها- دست بر زير جسد بي‌سر برادر برد و فرمود:«اللهم تقبل منا هذا القليل».


*       در مظلوميت جدتان، «حضرت مصباح في زجاج» -عليه السلام- همين بس که ما خيال مي‌کنيم مصيبت او، در غروب عاشوراي سال 61 هجري به پايان رسيد و هيچ حواسمان نيست که هر سال، محرم که مي‌رسد فرياد «حضرت عز الاسلام» بلند مي‌شود که «إن کانَ دينَ مُحمدٍ لمْ يَستَقِمْ إلّا بِقَتلي فَيا سُيُوفُ خُذيني» و خود را در معرض شمشيرهاي گناه و جهل و غفلت ما قرار مي‌دهد، دوباره تکه تکه مي‌شود و مذبوح مي‌شود؛ شايد که قطره اشکي از چشم‌هاي ما بجوشد، تيرگي گناه را از دل‌هاي ما بزدايد و ما را براي بندگي مهيا کند. کلامش گهربار، آن امام راحل- رضوان الله عليه-  که فرمود:« محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه مي‌دارد» و راستي اگر محرم و صفر نبود اسلام خيلي پيش‌تر، در مرداب معاصي و معايب ما از بين رفته بود...


*       با اين وصف، «هَل مِن ناصر يَنصُرُني و هل مِن مُعين يعينني»، نه فقط مردم آن عصر و انبوه کوفياني که در مقابل جد شما صف کشيده بودند، که تک تک ما محبين و شيعيانش را نيز مورد خطاب قرار داده است. آن زمان، نصرت ايشان به جنگيدن بود و امروز به ورع و قدم گذاردن در مسير عبوديت؛ و مگر نه آن‌که جدتان اميرالمؤمنين – عليه السلام- فرمود:«أعينوني بورع»؟!


*       شب اول محرم، يکي از رفقاي اهل حال، پيامکي زد که عجيب پرمعنا بود: «از امشب تا اربعين فرصت داري تا کشف کني که چه راهي کوتاه و مطمئن، تو را به سپاه حسين-عليه السلام- مي رساند. هميشه «چهل روز» نتيجه‌بخش بوده و هست. پس، اين چهل روز را غنيمت بدان. در اين صورت است که مي تواني اسم خودت را منتظر بگذاري»...


محب شما: ايمانه ، پنجشنبه 11 بهمن 1386، ساعت 12:5 صبح، یادگاری