سلام آقا!


حجتان مقبول،سعيتان مشکور! دعامان کرديد آقا؟... در طواف هايتان...در سعي صفا و مروه...در آن لحظه که در برابر کعبه به نماز ايستاديد... و فقط خدا مي داند چقدر از حاجيان ما ديدند شما را و نشناختند...متي ترانا و نراک؟!...


اين روزها همه اش بوي انبيا مي آمد.مسيح(ع)...ابراهيم(ع)...اسماعيل(ع)... محمد(صلي الله عليه و اله) و بوي انبيا که بيايد، بوي شما مي آيد که اميد دل همه شان بوديد و خدا در همه سختي هاي رسالت،مژده آمدن شما را مي داد به آنها ... و چقدر صبر خدا زياد است! اين همه قرن، فرشته ها نشستند به تماشاي تاويل «ما لا تعلمون» و حال که زمين به زير گامهاي شما آرام و رام است،چگونه است که باز هم بايد به انتظار نشست؟!


کريسمس که مي شود من دلم پر مي کشد براي نيمه شعبان،و نام عيساي نبي(ع) که مي آيد بوي گل هاي نرگس و مريم، توامان مي رسد به مشام. راستش را بخواهيد آقا بعضي وقتها دلم عجيب مي سوزد براي حضرت عيسا(ع)! راستي مسيح(ع) را چه کسي منتظر است؟! دل کدام مسيحي تنگ مي شود جمعه ها براي او؟! و کدامشان شده است دعا بکنند براي آمدنش؟ حتي ما مسلمانها هم که مي دانيم مسيح(ع) زنده است « ولکن شُبِّهَ لهم»، دلمان نشده است تنگ بشود براي او.حتي همين ميلادش...که مي گذاريم در غفلت مسيحيان، به روشن کردن چهار تا چراغ روي کاجي مصنوعي بگذرد و با افتخار براي هم اس ام اس بزنيم که ميلاد مسيح به شما،خانواده محترمتان و جهان اسلام هيچ ربطي ندارد!!


مي گويند دين اکثر مردم زمين، مسيحيت است و وقتي شما بياييد همه شان با اشاره مسيح(ع)، ايمان مي آورند به شما و اين خدمت کمي نيست به موعود آخرالزمان و به شيعه و به اسلام... پس چرا دلمان تنگ نمي شود براي مسيح(ع)؟! چرا کريسمس، نيمه شعبان دوباره اي نيست تا از اين گذار، ياد جهان بياوريم مسيح را، که رفته است به آسمان تا ذخيره شما باشد آن روز که مي آيي؟...


همين اواخر، نزديکيهاي جشن ميلاد حضرت عيسي(ع)، فيلم «مصائب مسيح» را ديدم.فيلمي ساخته«ميل گيبسنِ» مسيحي و با اعتقادات خاص مسيحيان، که مسيح را به صليب کشيده، مي دانند. همه اش کذب بود اما آنقدر هنرمندانه،که چند نفر پاي فيلم به گريه افتادند!



« جيمز کاويزل» ، بازيگر نقش مسيح(ع)، درد را آنگونه بازي مي کرد که خيال مي کردي همانجا روي صليب، با دست و پايي که با ميخ آهني کوبيده شده بود به چوب،جان کند! همه اش کذب بود اما بعد از تمام شدن فيلم آنچنان تحت تاثير قرار مي گرفتي که دلت مي خواست يک دل سير گريه کني...و هي به خودت مي قبولاندي که مسيح، سالم، آن بالا، بر سر خان نعمت خداست؛ بلکه بغضي که نشسته بود به گلوت را، جوري فرو دهي! آنجا دوباره دلم سوخت براي مسيح(ع) و فکر کردم اين مسيحيان چه دلي دارند که چنين مصيبتهايي را بر پيامبرشان مي پسندند و به فيلم مي کشند و يادم آمد قصه حسين(ع) را و مقتل خونينش را و دلم خواست که قصه کربلا هم دروغ باشد و علي اکبر(ع) ارباً اربا نشده باشد و دستهاي عباس(ع) قطع نشده باشد و علي اصغر(ع)،هيچ وقت روي دستهاي پدر، دست و پاي جان کندن، نزده باشد و رقيه(س)،  با پاهاي سوخته ندويده باشد روي خارهاي بيابان و زينب(س)، آن بانوي صبر،سر نشکسته باشد به روي محمل... و محرم دارد مي رسد آقا...کي مي آييد؟!


چند شب پيش، فيلم « ابراهيم خليل الله(ع)» پخش شد. فيلمي ساخته شيعه و هماهنگ با اعتقادات ناب اسلامي... مقايسه که مي کردي دلت مي گرفت از مظلوميت قرآن! از آن همه اعتقادات محکم و قطعي که در کاستي هاي بي شمار فيلم، رنگ مي باخت. از آن چند صحنۀ فيلم که برج بلندي را نشان مي داد که يعني برج نمرود بود و خدا مي داند از کدام فيلم، کش رفته شده بود! از آن همه ظرافت در ساخت صحنه هاي شکنجه مسيح(ع) و در مقابل، صحنه کوتاه و کم تاثير به آتش انداختن ابراهيم(ع). دلت مي گرفت از آن ميليون ها دلاري که خرج ساخت «مصائب مسيح» شد- تا اينگونه يک شيعه را که مي داند مسيح زنده است، به گريه وا دارد- و از آن ميلياردها تومان که در مملکت شيعه، خرج خوشگذراني فوتباليست ها مي شود و اينگونه فيلم ابراهيم خليل الله(ع)، با حداقل جلوه هاي ويژه و امکانات صحنه سازي به نمايش در مي آيد. راستي که قرآن دارد حيف مي شود بين دستهاي ما!


و قرآن جاي ديگري هم حيف شد...آنجا که شبکه هاي خبري غرب، صدام را نشان دادند با قرآني که به بغل گرفته بود، در دادگاهي که به جرم کشتن هزار هزار انسان، محاکمه مي شد...راستي آقا، تبريک! دلتان شاد از به درک واصل شدن حجاج بن يوسف زمان ما! کاش برسد روز آمدن شما و ما باشيم و ببينيم، انتقام گرفتن شما را از آنان که سنگ بناي دشمني با خاندان و شيعيان شما را گذاردند...


کي مي رسد آن روز، آقا..کي مي رسد؟! 


محب شما: ايمانه ، دوشنبه 11 دي 1385، ساعت 12:22 عصر، یادگاری