چادرم را دستي کشيدم و نفسم را دادم بيرون : «شرط مي بندم يادش رفته منو!» روي درب کرمي رنگ اتاق، يک کاغذ زده بودند که روش تايپ شده بود :" بخش داستان" . بعد از اين چند سال هيچ فرقي نکرده بود آنجا.صداهاي درهم دخترانه اي از داخل اتاق شنيده مي شد که گهگاه چيزي مي گفتند و ساکت مي شدند.انگشت اشاره ام را خم کردم و آرام کوبيدم به درب.
- بفرماييد.
صداي استاد بود... همان صداي قديمي با خشي آشکار که زودتر از ديدن چهره استاد، معلومم مي کردم که پيرتر شده است از آن روزها! دستگيره درب را دادم پايين.در قيژ قيژي کرد و باز شد. پا گذاشتم داخل.
- سلام عليکم!
زير چشمي عکس العمل استاد را نگاه کردم : لحظه اي مکث... نگاه ممتد ...و بعد لبخندي که پخش شد توي صورتش...
- عليکم السلاااااام!
***
- اولين بار که آمد اينجا، چهارده سالش بود.يک رمان نوشته بود عجيب و غريب: قطور، خط بسته، با مدادنوکي و دست خط ريز... ما که با اين چشمهامون نتونستيم بخونيمش آخر! دو سه سال بعد يکبار ازش پرسيدم فلاني چند سالته الان؟ خيلي جدي گفت: چهارده سال!...
استاد انگار که ياد جک بامزه اي افتاده باشد زد زير خنده. دخترهاي دبيرستاني که نشسته بودند روي صندلي هاي اتاق و انگار ناراحت بودند از به هم خوردن جلسه نقدشان، با نگاهشان سن و سال مرا مي کاويدند. نزديک ميز استاد ، روي زمين ، يک ستون از کتابهايي بود که روي هم چيده شده بودند تا نزديکيهاي سقف. يادم آمد آن روزها چقدر با بچه هاي همدوره اي ام مي ناليديم از کمبود کتاب.
- پس بالاخره در آمدي از اين غيبتِ...[ مکثي کرد] صغري بود يا کبري؟!
نگاهم را دوختم به شيشه ميز استاد:« مهم اينه که ظهور کرديم بالاخره!» استاد باز خنديد و دستي کشيد به محاسنش که يک دست سفيد شده بود. بچه ها داشتند با هم پچ پچ مي کردند. شايد دنبال راه حلي بودند براي از سر گرفتن جلسه.
- خب... چه مي کردي اين سالها؟
- زندگي، استاد.
استاد ابروهاش را داد بالا: «قشنگ يا...؟!» گفتم :« قشنگيش به اين بود که قشنگ نگذشت!» استاد سري تکان داد، قلمش را گذاشت روي کتابي که جلوش باز بود و تکيه زد به صندلي. چند لحظه اي سکوت نشست به اتاق. يکي از بچه ها صبرش لبريز شد انگار :«استاد بخونيم ادامه داستانمون را؟» استاد عينکش را گذاشت روي چشم هاش و نفسش را داد بيرون:« بفرماييد»...
***
استاد گفت: « نيويورک تايمز؟! » و خنديد. گفتم:« بعد از قضيه اهانت به حضرت رسول (ص) بود. راهپيمايي راه انداختيم و يک طومار بلندي را تهيه کرديم که خانم ها امضا بزنند پاش.از اون طوماره خوششون اومده بود و هي عکس مي گرفتند. بعدش هم گفتند مصاحبه. ما هم جوگير شديم ديگه!»
- خب؟ چاپ هم شد؟
- نفهميدم. قرار بود بزنن روي سايت البته!
استاد به عادت هميشگي اش آستينش را که آمده بود تا روي مچ، دوباره زد بالا :« نگفتي که شاگرد مني؟ بچه هام زوده يتيم بشن!» و باز خنديد. دل دل مي کردم براي گفتن چيزي: «ببينيد استاد... اين مدت خيلي فعاليت ها را تجربه کردم،خيلي فضاها را... ولي واقعاً هيچ جا مثل اين اتاق برام صفا نداشت و هيچ کاري به اندازه خوندن و نوشتن.» استاد از بالاي شيشه عينکش نگاهم کرد:« پشيمون که نيستي؟ از اون تجربه ها؟» چيزي نگفتم. استاد زل زده بود به من که حالا تنها نشسته بودم روي صندلي ها.
- مي خوام دوباره شروع کنم. برگردم به همين حال و هوا.
- دوباره؟ مگه ول کرده بودي نوشتن را؟
- خب...تقريبا...
استاد اخم کرد، نفس بلندي کشيد و دوباره تکيه داد به صندلي. مي دانستم ناراحت مي شود. خيلي بدش مي آمد از اينکه بچه ها نوشتن را سرسري بگيرند. پرسيد:« هم شعر، هم داستان؟» سر تکان دادم .
- خب البته گهگاه يه چيزهايي مي نويسم. يه وبلاگي هم بود که... !
- که؟
شانه بالا انداختم: «شايد ببندمش». استاد عينکش را برداشت از روي صورت و با دستمالي شيشه اش را پاک کرد:«چرا؟»
- خب، کار حساسي بود. بعضي وقتها براي يه پست چند ساعت وقت مي ذاشتم. يه کلمه اين ور و اون ور مي شد هزار و يک تفسير بد مي شد ازش بکنن...
- موضوعش چي بود؟
- در نگاه اول، مهدويت...
- در نگاههاي بعد؟
- اجتماعي، سياسي، ادبي... تلفيقي از همه شون در قالب نامه هايي به امام عصر(عج).
استاد عينکش را دوباره گذاشت روي چشم:« خب به گمانم شدنيه ... شد ؟! »
- سعي کردم؛ ولي خيلي وقت و انرژي مي گرفت. اگه مخاطب را عام خواننده ها مي گرفتم اين مشکل نبود ولي چون مخاطب نوشته ها امام معصومه، کار سخت شده. مي دونيد شده مثل يک فيلم که توش قرار باشه يه نفر، بودن در خلوت خودش را بازي کنه... ولي با اين فرق بزرگ که من قرار نيست فيلم بازي کنم... يه جورايي خلوتم را دارم مي ذارم در ملاء عام.خيلي بده...نه؟!
استاد سر تکان داد: «مي فهمم نگرانيت را ، ولي چه اشکالي داره مگه؟ نويسندگي يعني همين: فرستادن خلوت افکارت به ويترين کتابفروشي ها !»
- شايد چون صبغه اعتقادي- مذهبي داره سخت جلوه مي کنه برام...
استاد از روي صندلي بلند شد و رفت سمت پنجره اتاق. همان پنجره اي که آن روزها موقع فکر کردن روي موضوعي که استاد تعيين مي کرد براي نوشتن، زل مي زدم به آن.
- شايدم... عافيت طلب شدي!
- عافيت طلب؟!
استاد جواب نداد. با خودم فکر کردم:« شدم؟!» نگاهم از پنجره رفت روي پوستري که زده شده بود روي ديوار. همان نقاشي معروف بود که کسي غرق شده بود در مهي غليظ و يا شايد آن مه، غرق شده بود در ابهت آن کس! زيرش به خط قشنگي نوشته شده بود: «السلام عليک يا ابا صالح المهدي»...
- صرف سخت بودن که بهونه خوبي نيست براي ول کردن کار. البته ما هممون همين طوريم ... وقتي خسته مي شيم از سختي يه کاري، دوس داريم صورت مسئله اش را پاک کنيم به کل. اين يعني عافيت طلبي؛ يعني رو گرداني از کار سخت به خاطر راحتي خودمون...[ استاد پشت کرد به پنجره و نگاه کرد به من] اين جوري که نشدي؟
نگاهم مانده بود روي پوستر. استاد برگشت و نشست روي صندلي: « اگه اين باشه که واقعاً مسئولي... نگاه کن به اينکه کاري که مي کني فايده داره يا نه.اگه نداره وقت نذار روش، ولي اگر احتمال مي دي فايده داره محکم واستا پاش!» احساس مي کردم آن پاها دارد نزديک مي شود به من.
استاد گفت: « توقع زيادي هم نداشته باش.همين قدر که يه تمريني باشه براي تقويت نوشته هات، خودش خيليه. وبلاگ محيط خوبي هست برا عرضه کردن نوشته جات ولي صد در صد مناسب نيست... رقابت هايي که هست، محدوديتهاي خاص وبلاگ و خيلي چيزهاي ديگه هست که همه شون مي تونن تاثير بذارن در نوع و سياق نوشته. نوشتن در وبلاگ مثل يه سرياليه که همزمان با فيلمبرداري، پخش هم بشه. خب، نوع برخورد ببيننده ها با عوامل فيلم، تا جايي مي تونه تاثير بذاره که حتي مثلاً فيلمنامه را هم عوض کنه. ولي نوشته اي که بنويسي و بعد چاپش کني، مثل اون فيلميه که ساخته بشه و بعد پخش بشه... تفاوت زيادي با هم پيدا مي کنن...نه؟!»
از فلاکسي که روي ميزش بود توي استکان تميزي چاي ريخت و بلند شد از روي صندلي: «وبلاگ نويسي اين ضرر را داره که نوشت هات را به طور غيرمحسوسي جهت دهي مي کنه ولي اين حسن را هم داره که بي دردسر، نوشته هات را عرضه کني و بازخوردش را ببيني...» استاد استکان را گذاشت جلوي من و دوباره نشست پشت ميز: « با داشتن وبلاگ، مجبور مي شي بنويسي، مجبور مي شي فکر کني،مجبور مي شي مطالعه داشته باشي... 
اينها خودش خيلي مهمه. دست کم نگير.
البته اگر حرفه اي نگاه کني بهش و گرنه وبلاگ هاي
چرت و مزخرف هم زياد داريم که مفت نمي ارزن...»
استاد به استکان نگاه کرد: «سرد نشه.»
به خودم آمدم:« چي فرمودين؟»
- گفتم سرد نشه...
- چي؟
استاد خنديد:« وبلاگت!»
مات مانده بودم:« آها... خب...سعي مي کنم!» استاد لبخند پرمعنايي زد: « حالا چي بود اسم وبلاگت؟» دوباره نگاه کردم به پوستر... آن دو پا نزديک تر شده بودند به من.آنقدر که انگار مي شد بيفتم به آن قدمها.
لبهام بي اختيار لرزيد...
- «سلام...آقا!»