سلام... آقا!


 


سوز مي آيد امشب و سرما، خانه نشين کرده است همه را و من به شما فکر مي کنم که مباد، سرما بخوريد ... يحتمل سرد است کربلا هم امشب! خوب بپوشانيد خودتان را در فاصله بين الحرمين ، آن وقت که خارج مي شويد از حرم جدتان به قصد زيارت عمو عباس(ع)...


تل زينبيه گرمتر از همه جاست؛ سردتان شد برويد آنجا... ولي شما را به خدا نگاه نکنيد از پنجر? تل به حرم... نگاه نکنيد تا مباد عمه تان را ببينيد که ايستاده است با چادر خاکي و دست گذارده است روي سر و چشم دوخته است به جايي که ...نگاه نکنيد آقا...نگاه نکنيد ....


...


 


سوز مي آيد امشب و من دوباره سردم شده است و لرز کرده ام و انگار آن سرماي عجيب دوباره نشسته است به سلول سلول بدنم حالا که بوي کربلا پر کرده است مشامم را ... و چه کسي باور مي کند – جز شما – که اگر همه با ياد کربلا مي سوزند، من لرز مي کنم و بدنم به رعشه مي افتد از آن سرما... و اگر همه کربلا را به عشق و شور و حالش مي شناسند، من به حرمت مادر مي شناسم و جبّاريت رئوفانه ارباب بي کفن(ع) ... چه کسي باور مي کند آقا ...چه کسي؟


و اگر خود من نلرزيده بودم از آن سرما، باورم نمي شد قصه آن شب را...و باور کردن چه فايده وقتي ايمان نياورده ام هنوز . وقتي يادم مي رود آن شب را و آن سرما را و آن تنبيه سخت را ...


حقم بود آقا!حقم بود تا يادم بماند حرمت بي حد و مرز مادر را و آويزه گوشم بشود آنچه را که امام(ع) بيشتر از زيارت باحال مي خواست از من... باور کنيد آقا ، نمي دانم چرا بعضي از ما ، بعضي از وقتها، سوراخ دعا را گم مي کنيم! غرق مي شويم در چيزهاي فرعي و يادمان مي رود اصلي ها را... و مگر اصلي تر از پرستش خدا چيزي هست؟ و مگر چيزي شانه به شانه پرستش او آمده است در قرآن، جز احسان به پدر و مادر؟! کاش آن شب هم يادم بود اين نکته را! آن شب که شب جمعه بود؛ مثل امشب و سرد بود؛ مثل امشب...


 


حرم غلغله بود از جمعيت. دو سه روز از اربعين گذشته بود و ما بار اولي بود که مي خواستيم برويم داخل حرم. شما که يادتان هست؟ روز اربعين بسته بودند حرم را به روي خانم ها و ما زيارتمان را همانجا کرديم: بيرون حرم...


 


 


 


دلم شور مي زد؛ يک شور شيرين که آدم دلش مي خواهد هميشه بماند در آن! لحظه اي رسيده بود که همه براي آن لحظه، هزارها نقشه کشيده بوديم! شده بوديم مثل کسي که سالها منتظر ديدار حبيبش باشد و حالا در چند قدمي او نفس بکشد...وه که چه لحظه اي بود! دلم مي خواست بايستيم در چارچوب درب و با حضور قلب اذن دخول بخوانيم و با اشک اجازه بگيريم و وارد بشويم... چيز کمي نبود آخر؛ به محضر کسي رسيده بوديم که از ابتداي خلقت نامش مي درخشيده است بر عرش خدا...


- معطل نکنيد دم درب. جمعيت زياد است.گم مي کنيم هم را...


مامان گير داده بود که سرت را بنداز زير و برو داخل و من دلخور که "چرا؟ بعدِ عمري رسيده ايم به حرم، نمي شود که همين طور برويم داخل! " ... چقدر لجم مي گيرد حالا از دست خودم! کاش مي فهميدم آنجا ، که امام حسين(ع) چه مي خواهد از من: فرمانبرداري از مادر يا اذن دخول! ... ادب حرم را مي خواستم نگه بدارم با بي ادبي به مادر! راستي که بعضي وقتها چه غلط هاي زيادي اي مي کنيم ما!


 


آن لحظه که تمام آن سفر را به تصورش گذرانده بودم، آنقدر سرد و سياه گذشت  بر من که اذن دخول که هيچ، يک سلام درست و حسابي هم نتوانستم بدهم به مولا و با اعصاب خرد پا گذاشتم روي پله هاي حرم و وارد صحن شدم...


از آن رقت قلبي که داشتم تا چند لحظه قبل، هيچ خبري نبود ديگر! سياهي کدورتي که افتاده بود به سينه ام حتي حال عشق بازي را هم گرفته بود از من و من فهميده و نفهميده ، پا که گذاشتم روي پله دوم و نگاهم که افتاد به آن گنبد طلايي تازه فهميدم چه اشتباهي کرده ام!


- خاک بر سرت! اين بود شور و شوقت؟ بار اول...بي ادبي...دم درب...مقابل مولا...! بيچاره! تحويلت نگيرد چه؟ نگاهت نکند چه؟ سلامت را بي جواب بگذارد چه؟ چه خاکي مي خواهي به سرت بريزي آن وقت؟...


 


از بين جمعيت به زور راه باز مي کرديم و مي رفتيم جلو.مامان هنوز ناراحت بود از دستم و من ناراحت از دلخوري او و بيمناک از تحويل نگرفتن مولا(ع)...دقيقاً شده بودم مثل بچه اي که خودش فهميده است کار بدي کرده و هر لحظه در انتظار تنبيه باشد!


 داخل رواق که نمي شد رفت. توي صحن بين صفوف هر جوري که بود جا کرديم خودمان را. يادم هست که مامان و بقيه يک جا نشستند و من و خواهرم با فاصله اي از آنها. سرم سنگين شده بود يکباره و روي گردنم سنگيني مي کرد.گيج مي رفت يک جورهايي و من خبر نداشتم از ضرب شست مولا(ع)!


 


نشستيم و من نگاهم را دوختم به گنبد. باورش براي مني که آنقدر منتظر آن لحظه بودم سخت بود اما نه حال گريه داشتم؛ نه حال زيارت... هر چه بود سرمايي بود که مثل خوره- يکباره- افتاده بود به جانم و انگار همراه خون داشت مي دويد توي رگهام...


هوا که سرد بود، اما سرمايي که من حس مي کردم يک جور ديگري بود. چه جورش را نمي دانستم ، فقط مي دانستم سرماي هوا نبود که داشت يخ مي زد دستهام را و سوي چشمهام را مي گرفت از من! دستهام را ماليدم به هم و اطراف را گذراندم به نگاهي:همه غرق زيارت بودند. نمي فهميدم چه حالي است که دارم ولي دستهام ارام ارام داشت بي حس مي شد. بدنم کرخت شده بود و ناي حرکت نداشتم ديگر. زيارتنامه اي که داشتم را به زحمت باز کردم و شروع کردم به خواندن...


- السلام عليک...


 



                   


 


دندانهام آشکارا به هم مي خورد و صدا مي کرد. زيارتنام? چند ورقي، سنگيني مي کرد روي انگشتهاي يخ زده ام. گلوم مي سوخت. بدنم به رعشه افتاده بود. چنان مي لرزيدم که خواهرم به تعجب نگاهم کرد: "چـِت شد يهو؟" خودم هم نمي دانستم. فقط مي دانستم که داشت بند بند وجودم باز مي شد از هم. فقط مي دانستم سرماي وحشتناکي که افتاده بود – يک مرتبه-  به جانم، داشت نفسم را مي بريد. مچاله شده بودم در خودم.خواهرم ژاکتش را انداخت روم ... بيشتر سردم شد. شايد هم سرما نبود. يک چيزي بود شبيه سرما... شل شده بودم و اگر در محاصره اطرافيان نبودم مطمئناً نمي توانستم بنشينم روي زمين . چشمهام سياه شده بود... سرم آنقدر سنگين بود که نمي توانستم بلند کنم و به گنبد نگاهي بيندازم... مي توانستم هم، نمي کردم بي شک. نگاه غضب آلود امام(ع) را با همه وجودم مي ديدم بر خودم.


 


چه احساس وحشناکي بود: ترس بود...ندامت بود... سرما بود...حسرت بود...


مي خواستم حرفي بزنم...عذر بخواهم... توبه کنم ...اما حال همان بچه بدي را داشتم که پدرش – با همه مهربانيش- آنقدر از دستش عصباني است که کافيست يک حرف در بيايد از دهنش تا يکي بخواباند زير گوشش! يک حسي مي گفت هيچي نگو فعلا!


 


کم کم مامان هم فهميد حالم را و با همه ناراحتيش، محبت مادرانه اش وادارش کرد بيايد سراغم. رمقي نمانده بود براي حرف زدن.حال جواب دادن به سوالاتش را حتي با تکان سر، نداشتم! دندانهام داشتند به هم قفل مي شدند. حرم داشت مي چرخيد دور سرم.واي آقا آقا آقا... فقط شما مي فهميد چه حالي داشتم ان لحظه! و آن عذاب که "لاتقوم له السموات و الارض" داشت از پا در مي آورد مرا و من مانده بودم به نجواي" فکيف لي و انا عبدک الضعيف..."


 


مامان ديگر نگران شده بود و اطرافيان هم. من بريده بودم ديگر.طاقتم طاق شده بود. حال مادر را که ديدم گفتم به خاطر مادر هم که شده مي بخشند... به زور سرم را بالا آوردم ... نگاه کردم به آن پرچم سرخ که پيچ و تاب مي خورد بالاي گنبد و با قلب شکسته و  با اضطرار از دلم گذشت:


"أَمَن يُجيبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَ يَکشِفُ السُّوءَ..."


 


و بعد... يک چيزي، آرام - مثل يک موج که بيايد و هر چه هست روي ساحل، بشورد و ببرد با خودش- آمد و رفت!چه بود، نفهميدم ولي فهميدم که تمام شد!


آقا...آن لحظه چه گذشت که من نفهميدم؟ چه شد که آرام گرفت تاب و تبم؟ چه کسي وساطت کرد؟ شما؟ عمه تان؟ عموتان؟ چه کسي ارباب را راضي کرد از من؟ چه شد که به ساعتي نکشيد که خون دويد توي رگهام... نفسم بالا آمد يکباره از سينه... نور نشست به چشمهام ؟ چه شد که سرما-آن سرماي عجيب و غريب- با بازدم هام –انگار - بيرون رفت از بدنم؟ شايد اينها مهم نبود... مهم آني بود که بايد دستم مي آمد و آمد!


کمکم کنيد روزمرگي لحظه ها، از يادم نبرد "و بالوالدين احسانا" را...کمکم کنيد آقا...


 


واي که چه شب سردي است امشب... آقا خودتان را خوب بپوشانيد: فردا جمعه است و جمعه ها بوي آمدن شما را دارد...


يعني فردا هم غروب مي شود بي شما؟!


 


  


محب شما: ايمانه ، پنجشنبه 23 آذر 1385، ساعت 9:56 صبح، یادگاری