سلام آقا!
رکورد شکستم! مطمئنم رکورد شکستم! قول مي دهم نتوانيد وبلاگي پيدا کنيد که پستي به اين طويلي داشته باشد! ناز شستم!!چه کرده ام! نه اينکه خواسته باشم اصول وبلاگ نويسي را زير پا بگذارم ها... استغفرالله! تازه کلي هم تلاش –بيهوده! – کردم که کوتاه بنويسم اما نشد؛ به همين سادگي! اصلا آقا قديمي ها راست گفته اند که چارديواري اختياري! چه عيب دارد يک پست سلام آقا هم بشود اندازه طومار حمورابي![نه اينکه مثلا تا حالا نشده بود!] آسمان که نمي آيد به زمين...مي آيد؟ باور کنيد آقا، حق مطلب ادا نمي شد با چهار خط و گرنه اين همه وقتتان را نمي گرفتم... اصلا بياييد و فکر کنيد داريد يک رمانچه (!) مي خوانيد... ما که اين همه مزاحمتان شديم ، اين هم رُوش؛ قبول است آقا؟... دمتان گرم!
...
از کجا شروع کنم حالا؟ از خيابان زنبيل آباد، کوچه 32 ، پلاک 29، خوب است؟
از همان خانه قديمي با سه چهار تا اتاق کوچک و حياطي- نسبتا – بزرگ و يک درخت انجير در وسط حياط... يک خانه بين خانه هاي شيک و نوسازي که هنوز نمي دانم ساکنينش مي دانند در همسايگي شان قهرمانان چه قصه هاي تلخ و سرنوشتهاي تلخ تري، روز و شب مي گذرانند يا نه...ندانند هم عجيب نيست آقا... مگر چند تاي ما که غرق شده ايم در روزمرگي زندگي هايمان خبر داريم از وجود آنها؟ خود من که فکر مي کردم اين قصه ها را فقط مي شود در رمان «بينوايان» خواند يا در داستان «جودي ابت»!
خاله چند باري گفته بود در مدرسه اي که معاونت دارد چند نفر از بچه هاي بهزيستي درس مي خوانند و شنيده بودم که گهگاه سري مي زند بهشان.اين اواخر سپرده بودم هروقت خواست برود بهزيستي، خبر کند مرا هم...چند شب پيش تماس گرفت منزل.
- امشب مي خوام سر بزنم به بچه ها...پايه اي؟
از خدا خواسته گفتم"هستيم در رکاب". دوربين فيلمبرداري را بي خيال شدم چون مطمئن نبودم اجازه بدهند تصوير برداري کنم اما عکاسي را با خودم بردم:" اجازه ندادند ، يواشکي مي گيرم فوقش!"
به کوچه 29 که رسيديم چشمم دنبال ساختمان بزرگ و چندطبقه اي بودم که از دور داد بزند" من مال بهزيستي ام!" ولي خاله پيچيد سمت يک خانه آجري... ظاهرش خرابتر از آن بود که بشود راحت باور کرد که درست آمده ايم اما زنگ درب را که فشار داد ، ناچاراً باورم شد که واقعا همان جاست! صداي جيغ و داد بلندي از پنجره باز ساختمان بيرون مي آمد.خاله زير لب گفت" خدا به خير کنه ...باز هم دعوايشان شده" تا بخواهم چيزي بپرسم درب باز شد... بي اختيار گردن کشيدم که ببينم چه خبر است داخل... در نيمه باز شده بود و سر مربي آمده بود بيرون از پشتش . اصلا نمي شد داخل را ديد... سلام کردم و همراه خاله وارد شدم... بر خلاف تصورم داخل اصلا شبيه يک ساختمان اداري يا حتي خوابگاهي نبود ... يک خانه بود مثل همه خانه ها و ورودي اش، يک پاگرد کوچک بود و دو راه پله که يکي بالا مي رفت يکي پايين... خاله همراه مربي رفت بالا، من هم، رام و سر به زير به دنبالشان... هنوز نرسيده بوديم به پاگرد بالا که دو سه تا از بچه ها دويدند بيرون - جلوتر از همه هم يک دختر کوچولو که يک روسري قرمز سرش کرده بود- و ريختند دور خاله و محض رضاي خدا يک نفر هم تحويل نگرفت ما را!
مي دانيد اقا يک جورهايي دست و پام را گم کرده بودم... مي ترسيدم نتوانم خوب ارتباط برقرار کنم با بچه ها ... اصلا نمي دانستم چه طور بايد شروع کنم يا مثلا از چي حرف بزنم يا اينکه جدي باشم يا خودماني... يک جورهايي هول برم داشته بود! ولي خيلي زودتر از آنچه فکرش را مي کردم بچه ها صميمي شدند با من... اول از همه هم «صديقه» ...همان دختر کوچولوي روسري قرمز!

مربي هدايتمان کرد داخل ...يک هال کوچک که سه طرفش اتاق بود و يک طرف، دو سه تا پله که مي رفت داخل آشپزخانه...نشستيم يک سمت هال و بچه ها رديف شدند رو به رويمان... اول فقط چهار پنج نفر بودند اما کم کم از هر اتاق چند نفر ديگر هم آمدند بيرون . بچه ها زل زده بودند به من و من مثل بچه اي که آمده باشد يک جاي ناآشنا و غريبي بکند، همين طور صاف نشسته بودم کنار خاله: همه شور و شرم خوابيده بود يکباره!
....