سلام آقا.
اسعدالله ايامکم در اين ماه سراسر نور و شعف! اگرچه روزهاي آخرين ماه رجب و روزهاي آغازين ماه شعبان را در جوار مضجع شريف جدتان علي بن موسي الرضا – عليه آلاف التحيه و الثنا- بودم و نشد که از اين دفتر، اين روزها را بهتان تبريک بگويم، اما فرارسيدن ماهي که نامش به نام شما گره خورده و عطر خوش ميلاد شما از تک تک روزهايش، بلند است را بايد هزار هزار بار تبريک گفت! خدا دلتان را به ظهورتان شاد کند و چشم ما را به ديدن ايام ظفرمندي شما، روشن؛ آن‌قدر روشن که تاريکي دوران غيبتتان پاک شود از ذهن و خاطره‌مان... و با نور همين اميد است که اين‌جا را بعد از دو سال، از سياهي و تار
يکي در آورده‌ام...
راستش را بخواهيد، دو سال پيش، وقتي در اولين جمعه‌ي ماه مبارک رمضان، اين دفتر را به اولين سلام، شروع کردم، هيچ وقت فکر نمي‌کردم روزي آن‌قدر خو بگيرم با آن، که بريدن از سياهي دل‌گير و غم‌بارش، اين‌قدر برايم سخت بشود...اما حالا که دارم خودم را عادت مي‌دهم به اين شکل و روي جديد، تازه دارد باورم مي‌شود که چقدر با اين دفتر، مأنوس بود‌ه‌ام و خبر نداشته‌ام!در راه رسيدن به تو گيرم که بميرم...اصلا به تو افتاده مسيرم که بميرم... يک قطره آبم که در انديشه دريا... افتادم و بايد بپذيرم که بميرم
يادم هست آن روزها حتي فکرش را هم نمي‌کردم که عمر اين دفتر به دو سال بکشد؛ گمان مي‌کردم مي‌توانم هر وقت دلم خواست، تمامش کنم؛ اما هر بار تصميم به بستنش گرفتم، حرف‌ها و درددل‌هاي کساني که به تورق اين دفتر مي‌آمدند، دست دلم را لرزاند. آن‌قدر که گاهي احساس مي‌کردم ديگر اختيار اين دفتر، دست من نيست. دست آن‌هايي است که مي‌گفتند با نوشته‌هاي اين‌جا، اشک ريخته‌اند و ياد شما کرد‌ه‌‌اند...
هربار فکر بستن اين‌جا آمد به سراغم، فکر کردم نکند استفاده نکردن از اين زمينه‌ي آماده و مهيا، کفران نعمت باشد؟ فکر کردم نکند در قبال آن کسي که گاه‌گاه – بي‌هيچ لينک واسطه‌اي- از آمريکا به اين‌جا سر مي‌زند، مسئول باشم؟ فکر کردم نکند حق توفيقاتي که اين دفتر برايم به هم‌راه داشت- از شروع فعاليت جدي در عرصه‌ي مهدويت گرفته تا دعوت به هم‌کاري از سوي يکي از نشريات آستان قدس رضوي، دفتر حفظ و نشر آثار رهبري، نشريه‌ي ساعت صفر و خيلي برکات ديگر- را زير پا بگذارم؟ همه‌ي اين‌ها در کنار طعم خوش هر سلامي که به شما مي‌دادم، مرا مصمم‌تر مي‌کرد براي نگاه داشتن اين دفتر...
و حالا... حالا که تصميم گرفته‌ام تا هر زمان که از دستم بربيايد براي اين دفتر، کم نگذارم، کاش مي‌دانستم اين ميان، من چقدر به شما نزديک شده‌ام؟ کاش مي‌دانستم اين دفتر، واقعاً مرضيّ شما هست يا... نه؛ کاش مي‌دانستم نوشتنم موجب رضايت شماست يا... ننوشتنم؛ کاش مي‌دانستم اين دفتر، موجب مهر شماست يا...قهر شما؛ اما آقا، به خودتان قسم، به مهرباني و لطفتان قسم، تحمل آتش قهرتان آن‌قدر دشوار است که حاضرم براي رهايي از آن، همين حالا اين دفتر را ببندم و قصه‌اش را تمام کنم.
مولاي يا مولاي، أنتَ الدّليلُ و أنا المتحيّر؛ فَهَل يَرحمُ المتحيّرَ إلّا الدَّليل؟!


محب شما: ايمانه ، شنبه 19 مرداد 1387، ساعت 1:37 صبح، یادگاری